تبليغاتX
...بی پرده بگویم

...بی پرده بگویم

شبی كه تو را از من جدا كردند، 27 شهریور ماه، شش ماه از عروسیمان می گذشت. آن شب ما در مهمانی افطار بودیم. خوب به یاد دارم كه اولین آشنائیمان هم در یك مهمانی افطار بود. آن شب، شب 27 شهریور ماه، یك ماه بود كه به پادگان رفته بودی و سهم من از دیدار تو و همراه تو بودن در این یك ماه به جمعه اش خلاصه می شد. و حالا آمده بودند غافلگیرانه در مراسم افطار تا همین یکی دو روز را هم از من بگیرند.
آن شب و در آن فضای سنگین هر دو آرام نداشتیم . بی قرار بودیم و بی قرار. بهم لبخند میزدیم اما هر دو خوب میدانستیم كه قلبهایمان چه محكم و بی تاب به قفسه ی سینه مان میكوبد. به كنارت آمدم . وضو گرفته بودی تا نماز بخوانی و بروی، یعنی ببرندت. گفتم : «مهدی جان ،قرآن باز كن ببین خدا چی میگه ... » قرآن را به دستت دادم . بازكردی . آیات آخر سوره هود بود. با این آیه خداوند آغاز كرد : « واصبر فان ا... لا یضیع اجر المحسنین » ( و صبر كن ، همانا خداوند پاداش محسنین و نیكوكاران را ضایع نمیكند.)
دستانم را می فشردی از شوق كه خدا چه زیبا با ما سخن میگوید وبا این آیه تمام شد : « ولله غیب السموات و الارض، والیه یرجع الامر كله - فاعبده و توكل علیه و ما ربك بغفل عما تعملون » ( و برای خداست اسرار آسمان ها و زمین و همه كارها به سوی او باز می گردد،پس او را عبادت كن و بر او توكل كن و پروردگار تو از آنچه عمل میكنید غافل نیست) (آیات 115 تا 123 هود)
نمازت را خواندی و من اقتدا كردم. اقتدا كردم به عزیزی كه دیرآشنا بود و به ایمانش ایمان داشتم. در را باز كردند و تو را با خودبردند.
بچه ها بلند برایت « فاالله خیر حافظاً فهو ارحم الراحمین» خواندند و من در دل زمزمه میكردم:
او می رود دامن كشان/ من زهر تنهایی چشان/ دیگر مپرس از من نشان /كزدل نشانم میرود
چند هفته ای گذشت عروسی زهرا جلایی پور عزیز بود . و من به نیابت از تو و خودم در مجلس شادی دوستانمان شركت كردم. آخر مجلس خانم عزیز و محجبه ای كه هم دانشكده ای ات در دانشكده علوم اجتماعی بود به سراغم آمد و از روزهای سختی كه در چند سال گذشته داشت برایم گفت. تعریف كرد كه تو از این مسأله مطلع بودی و در یكی از آن روزهای پر درد و رنج به كنارش رفته بودی و از مواجهه با مشكلات گفته بودی. از تفاوت انسان مومن و انسان غیر مومن. از این كه غیر مومن وقتی با مشكل مواجه میشود، دائم شكایت میكند و چرا می آورد اما «مومن» وقتی كه به رنجی دچار میشود دائم و ذاكر روبه سوی پروردگار میكند و میگوید: « متی نصرا... » هنوز جمله را تمام نكرده بود كه دلم خاشعانه لرزید. در دلم ادامه دادم و زمزمه كردم :« الا ،ان نصرا... قریب »( و آگاه باشید ، همانا یاری خداوند نزدیك است)
باز هم چند هفته ای گذشت. نزدیك به 40 شب بود كه تو را از من جدا كردند و هیچ خبری از آزادی ات نبود. این بار نا آرامم و نا آرامتر از همیشه، مادر مهربانم مثل همیشه میگوید توكل كن و پدر بزرگوارم هم مرا دعوت به صبر می كند و می گوید محكم باش. دیدن روی ماه هر دوشان كافی است برای آرامش خاطر من، اما امروز ناآرامم. نا آرامتر از همیشه . دلم پراست از این همه بی وجدانی و رفتارهایی كه ذره ای نشان از انسانیت در آن نیست. تا" مهرك" عزیزم خبر میدهد از دعای كمیلی كه قرار است در خانه پدرش برگزار كند. آرام میگیرم كه "چه چیز بهتر از دعای كمیل برای دل پر از درد من..."
دعا را آغاز كردیم اما تنها چند خط به پایان دعا باقی مانده بود كه  دهها نفر وارد منزل شدند و 70 نفر از ما را با خود بردند. من و خواهرم « فاطمه » و برادرت «امین» هم جز 70 تن. چشمانمان را بستند و دستهایمان را هم . نفهمیدم كجا میبرندمان اما هر چه بود با تشویش خاطر و اضطراب و بی خبری از آینده شبمان را صبح كردیم و صبح فهمیدیم كه امین را به اوین میبرند. رو به آسمان كردم و به خدا گفتم :«رب اغفرلی و لاخی و ادخلنا فی رحمتك و انت ارحم الراحمین » (خداوندا، ببخش بر من و به بردارم و داخل گردان ما را در رحمتت در حالیكه تو ارحم الراحمینی(
پس از از 22 ساعت آزادمان كردند و من و فاطمه عزیزم به سمت خانه پدر و مادرمان رهسپار شدیم. در راه به تو فكر میكردم و امین. اما بیشتر دغدغه و نگرانی ام شده بود «هدی» .از وقتی تو رفتی امین پكر شد. خودت بهتر از هركسی می دانی كه اگر امین نارحت شود زمین هم به آسمان رود حل معضل نمی شود. اما با او حرف زدم. ساعتها درد دل كردیم و من برایش گفتم كه باید جای خالی تو را حداقل برای هدی و مامان و بابا پركند و كرد... امین عزیز در تمام این شبها و روزها لحظه ای از هدی غافل نبود. اما حالا دو برادر را برده بودند و من و هدی تنها.
به پدر و مادرت فكر میكردم و این كه چطور خبر دستگیری امین را به آنها بدهم. یادم به مطلب « شرم از آزادی» ات افتاد. حالا من شرم دارم كه آزادم و تو بهترینم و برادرم امین در بندید.
در خانه باز شد. مامان و بابا به همراه هدی بودند. مهدی آرام جانم ، لحظه آرامش من ، لحظه آزادی ام نبود. بلكه لحظه ای بودكه مادر و پدر صبور و بزرگوارت را دیدم. پدر مرا محكم در آغوش گرفت و مادر مثل همیشه لبخند بر چهره داشت. آنها متوكل و مقاوم بودند با این كه دو پسرشان در بندند. آن شب چشم از آنها برنداشتم و بی وقفه نگاهشان میكردم كه دیدن سیمای مومن خود نوعی عبادت است . ایمان و توكل در چشمانشان موج می زد...
باز هم چند هفته ای گذشت. سركلاس نشسته بودم كه خبر آزادی «علی پیرحسین لو» را دادند. در پوست خود نمی گنجیدم . شتابان به سمت فاطمه حركت كردم و او را در آغوش كشیدم. "علی" كه وارد خانه شد به یاد مهمانی افطاری ای افتادم كه در خانه خانم توحیدلو بود و من برای اولین بار با این زوج خوشبخت آشنا شدم. مهمانی كه تمام شد ،در راه خانه از تو پرسیدم در مورد مرد جوان آرامی كه خوب هم صحبت میكرد. تو، علی پیرحسین لو را به من معرفی كردی و گفتی كه چه جوان با استعدادی است و این كه چقدر علی را دوست داری و ...
شب به خانه آمدم . اشك همه چشمانم را تصاحب كرده بود. قرآن را در آغوشم گرفتم و به خدا گفتم : « پس كی نوبت من میشه ؟ كه مهدی بهم زنگ بزنه و بگه كه آزاد شده ، كه در راه خونه هست....»
خداوند فرمود : «اذ تستغیثون ربكم فاستجاب لكم انی مُمِدُّ كم بألفٍ من الملائکة مُردِفین . و ما جعله الله الا بشری و لتطمئن به قلوبكم و ما النصر الا من عندا... ان ا... عزیز حكیم.» (9و10 سوره انفال)
(و بیاد آرید هنگامی را كه استغاثه به درگاه پروردگارتان میكردید پس دعای شما را اجابت كردیم كه همانا من با هزار فرشته به یاری شما آمدم و این یاری فرشتگان را خدا نفرستاد مگر آن كه بشارت و مژده باشد و تا دلهای شما را مطمئن سازیم و بدانید كه نصرت و پیروزی نیست مگر از جانب خدا كه خدا را كمال قدرت و حكمت است.)
دلم آرام گرفت. به خدا گفتم :" و ما لنا اَلاّ نتوكل علی ا... و قد هدانا سبلنا و لنَصبِرنّ علی ما اذیتُمونا و علی ا... فلیتوكل المتوكلون. ( 12 ابراهیم) ( و چرا بر خدا توكل نكنیم در حالیكه او ما را به راه راست هدایت فرموده و البته به آزار و ستم های شما صبر خواهیم كرد كه صاحب توكل باید همیشه و در همه حال به خداوند توكل كند)
مهدی جان ، به همراه دوستان خوبم ( یاسمین و ساحل و لطیفه) خانه را آب و جارو كردم و حالا نشسته ام به انتظار تماس تو.كه بگویی آزاد شده ای و بر می گردی به كنارم ، تا دوباره آرامش را به زندگیم برگردانی و روزهای شاد و سبز را دوباره آغاز كنیم . نگاهم به در است و امیدم به خدا ....
 سیّده ساره عظیمی
نیمه شب 13 آبان 1388

 

پ.ن : ساره جان.... خواهر جان.... عزیز دلم.....بخند خواهر! بیا با هم بخندیم! به ناتوانی این روزها که هر چه می کنند نمی توانند خوشبختی ما را بگیرند....خواهر خوبم! بخند به این اشک ها که هر چه جان بکنند نمی توانند فردای شیرین ما را شور کنند... من دلم روشن است....همسرت که برادر من است و برادرمان امین روزی که بیایند، ما می خندیم.... از ته دل هامان... و اشکهامان به شوق گونه هایمان را تر می کنند... روزی نزدیک.... نزدیک تر از آن چه بخواهیم انتظارش را بکشیم....

به فکر نوشته ای برای خوشامد گویی باش خواهر!...دوستت دارم....

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388 11:18 توسط هدی شیرزاد |


سلام داداشی...

امین گلم خوبی؟

من خوب نیستم برادر.... دلم تنگ است .... دلم تو را می خواهد و برادرمان مهدی را....دلم حق طبیعی همه ی انسان ها را می خواهد که حالا شده است آرزوی من.... برادر من دلم تنگ است. گلویم تحمل این همه بغض فرو خورده را ندارد.... پلک هایم نمی توانند وزن اشک های هر روزه را تحمل کنند... چیزی کم دارم. من با تمام خوشبختی ام احساس کمبود می کنم....

می دانی برادر؟! مثل هوا می ماندی برای نفس کشیدن.... وقتی نیستی نفسم می گیرد... تو باید باشی تا این روزهای لعنتی بگذرند....

می دانی؟! همین که بدانی کسی دیروقت در خانه را باز می کند و می آید تو، و تو می دانی که آن کس را دوست داری و می توانی این را به تمام دنیا بگویی، خانه را گرم می کند... همین که کل روز منتظر لحظه ی آمدن داداشی ات باشی که بپری و آویزانش شوی و ببوسی و ببویی اش... برادر! یک هفته است که دلسردی نبودنت خانه مان را سرد کرده.... خانه بی تو سرد است.... خیلی سرد.....

باور کن هر شب خواب پنج شنبه های استثنایی مان را می بینم... خواب می بینم که شش نفری دور هم جمع شده ایم و می خندیم. فارغ از همه ی رنج هایی که باید ببریم، فارغ از همه ی زجرهایی که می کشیم... ! باور کن نمی دانم؛ تصویر گذشته است یا آینده؟! خندان بودن ما....؟ با هم بودن ما.....؟

برادر ... خیالت راحت.... پدر و مادر مثل همیشه سرود صبوری بزرگوارانه شان را سر داده اند.... اما از من نخواه که صبوری کنم.... برادر هر چه فرشته می شناختم دزدیده اند! بس نبود؟! خانه مان به اندازه ی کافی کم نور نشده بود با نبود برادر بزرگمان؟!

داداشی گلم، چه می شد فردا هم پنجشنبه ای بود روشن و گرم، مثل همه ی پنجشنبه های عمرم، چه می شد تو بودی و من می شدم "ماچالو" ی تو و تو می شدی داداشی گل من، سرت را می گذاشتی روی پایم و من لذت دنیا را با نوازش کردن موهایت می بردم.... من خواهر کوچولوی تو می شدم و تو برادر نازنینم که همیشه بودی و هستی....

برادر، باور کن احساس می کنم یک قرن از آخرین پنجشنبه ی دوست داشتنی گذشته....  هوا بودی برای نفس کشیدن.... یک هفته است نفسم بالا نمی آید....

داداشی، پدر و مادر صبوری بزرگوارانه شان را پیشه کرده اند، اما دیگر بس شان است. می ترسم خسته شوند... تحمل جای خالی تان نمی دانی که چه نیروی عظیمی می طلبد....

باور کن که هر صبح،از توی سرویس مدرسه، وقتی که از کنار این دیوار بلند لعنتی رد می شوم، به تک تک ساکنان این به قول تو "عزتکده" سلام می کنم و صبح به خیر می گویمتان.... برادر فقط  مبادا قد رشیدت را خم کنی! من بلند می شوم... حتی اگر لازم باشد می پرم تا به تو برسم... تا بتوانم ببوسمت.... تا حس کنم که چه برادران نازنینی را از من گرفتند....

برادر! راستش را بخواهی در کار خدا مانده ام.... نا شکری نمی کنم... نمی خواهم کفر بگویم.... اما مگر من چند برادر نازنین داشتم که همه شان را از من بگیرند؟ این چه حکمتی است که  خانه بی شما می شود سلول انفرادی؟  باران دیگر دوست داشتنی نیست وقتی تنها باشی و صدای قطره هایی که به نورگیر  روی سقف می خورند چند برابر توی خانه ی خالی بپیچد.... برادر، ین روزها آسمان جای همه ی بغض فروخورده ی من دارد می بارد... و من مثل همه ی روز های بارانی دلم تنگ است.... دلم تنگ تو و مهدی ست.... دلم تنگ برادر بزرگمان است که گاه روزها می گذرد و هیچ خبری از او نداریم....

برادر مگر چه کردی جز خواستن خدا؟ جز گفتن یا رب که یک هفته است خانه مان را سرد کرده اند؟در کار خدا مانده ام.... این سختی ها برای مادر کافی است، مادر صبور است و بزرگوار.... اما این صبوری می کاهدش ، می کاهدمان.... ما دلمان فرشته هامان را می خواهد....

برادر .... فردا پنجشنبه است... از فردا می ترسم.... می ترسم از خانه ی سرد خالی... از خانه ی بی تو... برادر من از تنهایی می ترسم.... هر چند که اگر تنها ترین شوم باز هم خدا هست.....

من هر شب خواب پنجشنبه های گرم و روشن می بینم... خواب خانواده ام را که همه شان پیش من هستند.... نمی دانم که تصویر گذشته است یا آینده....اما هر چه هست، منتظر می مانم. منتظر این که گذشته و آینده مان یکی شود و حالمان روشن شود....منتظر این که این روزهای کشدار کشدار کشدار تمام شوند....منتظر این که این کابوس روزها تمام شود.... منتظر می مانم تا تو و مهدی برگردید و ما دوباره از ته دل بخندیم....

برادر! منتظر می مانم تا خدا خدایی کند....

بعداً: یکی دو ساعت پیش مهدی زنگ زد.... بعد از ده روز تلفن کردنش لبخند گم شده را بر لبانمان نشاند.... خدایا.... چقدر دلم تنگ است!

 بعداً ۲: اگر زندگی مان عادی بود، حالا دو ماه آموزشی سربازی مهدی تمام شده بود... آن وقت چه شاد بودیم... چه شاد بود... دلم برای چه کسی باید تنگ باشد؟ جای شکرش باقی است که دیگر کسی بیرون نمانده که نگرانش باشیم....

بعداً۳: مهدی به ساره گفته بود که به من بگوید: "خدا خدایی اش را می کند، این بنده های خدا هستند که بندگی نمی کنند..." برادر جان، راست می گویی... اما هر چه هست سخت است... خسته شدم از نبودنتان....

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388 18:57 توسط هدی شیرزاد |


وقتی دیگر بهانه ای برای زنده بودن نباشد...

وقتی دعا خواندن جرم باشد...

وقتی مسلمانی گناهی نابخشودنی باشد...

آخ! بس نبود؟! بس نبود ای جماعت خودخواه که همه ی خوب ها را تنها برای خودتان می خواهید؟ بس نیست این فرشته دزدی؟ مهدی و حسین بس نبودند؟

خدایا... می دانی که تحمل ندارم...

خدایا... وقتی دیگر بهانه ای برای زندگی نباشد... خدایا... خودت کمک کن...

ما را چه می شود؟!

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388 1:47 توسط هدی شیرزاد |


درست یادم نیست چند سال پیش بود آن روز آبی دور... یکی از روزهای اسفند بود... یکی از نازنین ترین روزهای اسفند... فقط تا آن حد خاطرم هست که مادربزرگ هنوز بین ما بود... هنوز بعد از نمازهایش همه ی همه ی ما نه تا را به اسم دعا می کرد و معلوم نبود که چه ها به خدا گفته است...

مادربزرگ مریض بود. ما توی سالن بیمارستان نشسته بودیم منتظر مادر... من "گل ها همه آفتابگردانند" را مثل طلسمی همه جا با خود می بردم.... تو هم بودی... چه روز نازنینی بود...

من نشسته بودم. راه رفتن را بس کردی و آمدی کنارم نشستی. بیمارستان خلوت بود.  هفته ی آخر اسفند بود. مریض ها هم به مرخصی رفته بودند... همه شان الا مادربزرگ ما.

انگشت هایت به دور آفتابگردان من گره خورد. کتاب را گرفتی و بازش کردی. همان اولین چیزی را که آمد خواندی. زنگ صدایت هنوز توی گوشم است...

برایم خواندی "ترانه ی آبی اسفند" را... من صدایت را می بلعیدم. از بیمارستان دور شدیم. از زمان و مکان بیرون شدیم. تو می خواندی و من در صدایت غرق شده بودم...:

"...روی تخت بی خیالی،

روی قالی، تکیه بر بالش،

در کنار مادر و غوغای یکریز سماور،

گیسوان خواهر کوچکترت را

با سرانگشتان گیجت شانه کردن..."

نگاهت می کردم. چشمانت را آهسته می پاییدم و صدایت را که چه با لذت تمام بالا و پایین می شد... و شعر خواندنت را که تنم را مور مور می کرد ... برقی توی چشمانت بود. انگار تو ترانه ی آبی اسفندمان را سروده باشی... انگار کلماتی آشنا را ادا می کردی... انگار ... تو فرشته ی من بودی... برادر چه فرشته ی نازنینی است... اما تو نمی دانی که حرف ها و نگاه هایت گره های دلم را یکی یکی باز می کرد... خیلی بیش از آن که انگشتانت گره ی گیسوانم را...

***

می گویی بنویس!

چه بنویسم؟! همه اش که نمی شود از حال گذشت و پل به گذشته زد... همه اش که نمی شود خود را با اسفندهایی که تنها یک بار اتفاق می افتند گول زد... حالا حداقل دو سال گذشته... که برای من 200 قرن بود... واقعاً چه دو سالی بود که بر ما و بر فرشته هامان گذشت... مادربزرگ هم رفت... چه قدر دور شده ایم از آن اسفند آبی خدایا! خدایا اسفند پایان زمستان است و حالا... چرا این قدر هوا سرد است؟ مگر همه اش بیشتر از ۱۴ روز است که این مهر نامهربان شروع شده؟

***

می گویی بنویس!

چه بنویسم؟ چرا بنویسم؟ این لحظه های سرد سیاه را چرا ثبت کنم؟! بگذار این لحظه ها در لحظه به دنیا آیند و در لحظه بمیرند... بگذار فراموشمان شود این روزها در صبحی که طلوع خواهد کرد...

بگذار تاریکی ها ثبت نشوند.

بگذار خوشبخت بمانیم...

***

می گویی بنویس!

تمام سعی من این است که ننویسم...

تمام سعی من این است که "بردار" را "برادر" ننویسم سر کلاس فیزیک...

تمام سعی من این است... کاغذها با تمام سپیدی شان طاقت سیاهی این سطرها را نمی آورند. بار امانت به شانه ی آدمیان است... بگذار تنها حملش کنیم....

بگذار بگذریم...

 

 

________________________

دخترخاله جان... فراموش کردی محل کار پدرم را؟! مرا ببخش و لطفاً باور کن که حتی اگر بخواهم هم گاهی نمی شود نوشت...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعداً: کاش به نوشتن ترغیبم نکرده بودید... یا لااقل به خواندن... هم کلاسی ها! معذرت...

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 19:11 توسط هدی شیرزاد |


 

یک هفته قبل لحظه شماری می کردم برای شروع سال تحصیلی جدید و مهر که فکر می کردم مهربان باشد... یک هفته قبل فکر می کردم به لحظات تازه ی بدون سکون مدرسه و این که قرار است کلی خوش بگذرانیم.... اما یک هفته که گذشت...

*

مدرسه عالی شده است. بالاخره دل یک دله کردم و رفتم همان انجمنی که می خواستم. اکثر پنجشنبه ها هم تعطیلیم. مدرسه هم که بیش از پیش شبیه هاگوارتز شده با این گروه بندی ها. کلاس های انشا هم هر هفته است. یک هفته پیش فکر نمی کردم که بهتر از این هم ممکن باشد!

*

یک هفته قبل، پنجشنبه ساعت پنج و شش بود که صدای در آمد. به روی خودم نیاوردم و هیجانم را کنترل کردم. صبر کردم تا بیاید تو و مامان و بابا قربانش بروند و خبرهای اولیه را بگیرند. بعد دیگر نتوانستم تحمل کنم و منتظر بمانم که بی صدا بیاید دم اتاقم و از دم در سرک بکشد تا ببیند خوابم یا نه. دن کیشوت را بی آن که صفحه اش را نگاه کنم بستم و با دست های باز دویدم و خودم را توی بغلش انداختم. نگاهم کرد. بعد با همان لحنی که با حورای هشت ساله حرف می زند، انگار نه انگار که پانزده سالم باشد، سلام کرد و احوالم را پرسید. بعد، من هم -انگار نه انگار که پانزده سالم است- پریدم و مثل پنج سالگی ام از گردنش آویزان شدم و سرم را به لپ نرمش چسباندم... حالا فکر نمی کنم که بهتر از هفته ی قبل هم ممکن باشد.

*

یک هفته قبل فکر می کردم که هفته ی بعد از مدرسه می نویسم و از آن پست های طولانی "از شیر مرغ تا جان آدمیزادی" می گذارم که به مهر سلام کنم و مدرسه... اما حالا که در حال نوشتنم، چیزی انگار روی کی بورد می چسبد و نمی گذارد که کلمات شکل بگیرند...

کی بورد هم عادت ندارد که تلخی ها را تا توی مدرسه همراهی کند. همان کی بورد نازنین قدیمی ای که پایان نامه ات با آن تایپ شد.... کاش این تابستان لعنتی همه چیز را برای خودش نگه می داشت. کاش مهر نامهربان نبود... کاش

*

همه چیز همان است. خانه صدایت می زند. این کی بورد منتظر است که کسی شیفت را بگیرد و الف را فشار دهد، و بعد انگشتان مشتاقی که از شوق می لرزند به ترتیب ز ، الف ، د ، و ی را فشار دهند... خانه تان منتظر است تا در را باز کنی. آن سنگها که با ساره چسباندید روی ستون خانه تان منتظرند تا لمسشان کنی. آینه کنار جاکفشی تان منتظر است تا نگاهش کنی. از آدم ها حرف نمی زنم. بگذار آدم ها هر طور که می دانند با انتظارشان کنار بیایند... اما تو صبور باش...

*

حالا دارم فکر می کنم که یعنی می شود یک هفته بعد، بهتر از آن ممکن نباشد؟! خدایا ! -این یک دعا بود- !

 

 

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388 1:2 توسط هدی شیرزاد |


من خوشبختم،

تو خوشبختی،

او خوشبخت است...

***

شین اشک با شین شب یکسان است؟ مظلوم را با کدام "ز" می نویسند؟ بی گناه جدا است یا سر هم؟

***

من خوشبختم،

تو خوشبختی،

او خوشبخت است...

***

آی آدم ها! گوش دارید؟! اگر نه گوش، چشم چی؟! و اگر نه چشم، چیزی به نام قلب را می شناسید؟! این جا کسی  روزنامه نمی خواند؟ خبر جدید را نشنیده اید؟ می گویند دو فرشته را دزدیده اند! آی دزد.... آی!

***

من خوشبختم،

تو خوشبختی،

او خوشبخت است...

***

فرشته ها پرواز می کنند. فرشته ها سهمشان آزادی است. فرشته هامان را اسیر کرده اند. فرشته ها... کجایید؟! قوی باشید.... قوی! "صبر" را یادمان بدهید...

***

من خوشبختم،

تو خوشبختی،

او خوشبخت است...

***

این جا خوب بودن جرم است... این جا مهربانی جرم است... این جا مسلمانی جرم است... آی! خدا کجایی که ببینی با دینت چه کرده اند؟ خدایا خودت را نشان بده تا این نامردان نا مردم را ببینی که چه می کنند... که دین را مضحکه کرده اند... که تو وسیله شان شدی! خدایا... بیا تا قدرتت را ببینند... خدایا؟ کجایی؟

***

من خوشبختم،

تو خوشبختی،

او خوشبخت است...

***

جای شکرش باقی است که برای کابوس دیدن نیازی به شب نداریم. جای شکرش باقی است که دیگر نگران بدتر از این نیستیم. ما راست گفتیم و فریاد شدیم، و این جا "راستگویی" جرم است... مجازاتش؟ فرشته هامان را دزدیدند!

***

من خوشبختم،

تو خوشبختی،

او خوشبخت است...

***

ما نه تا نوه بودیم... خدا را شکر که مادربزرگ نیست تا جای خالی دو نوه ی ارشدش را تحمل کند. مادربزرگ؟ خوش به حالت! مادربزرگ؟ دعایشان می کنی؟ دعامان می کنی؟ از همان دعاهای حساب شده ات؟

***

من خوشبختم،

تو خوشبختی،

او خوشبخت است...

***

صبور باشید نوه های ارشد! صبور باش داداشی...پسرخاله! داداشی، به هفته ی پیش فکر کن که در ماشین بودیم و به مقصد پادگانت می رفتیم. به آیت الکرسی ای فکر کن که هر وقت در ماشین می نشستید ساره بلند و رسا می خواند. پسرخاله، به آواز خواندن هایت فکر کن در آن جنگل نمی دانم چند سال پیش که نوه ها تویش گم شدیم. پسرخاله، آن جا هم بخوان! داداش! با لحن گیرایت قرآن بخوان... بخوانید فرشته ها! خدا را بخوانید...

***

من خوشبختم،

تو خوشبختی،

او خوشبخت است...

***

از کسانی که انسان نیستند، تقاضای انسانیت نمی کنم... من از خدا تقاضای خدایی اش را می کنم! خدایا... کمکشان کن! "فالله خیرٌ حافظاً و هو ارحم الراحمین" ... می بینی برادر؟ می بینی این جمله ی کوتاه یک سوم خطی را حفظم؟! حالا فقط محبت کن و سرت را آن قدر پایین بیاور که مطمئن باشی دهانم به گوش هایت می رسد، تا من روی پنجه بایستم و به رسم قدیم تنها فوت این جمله ی یک سوم خطی را به گوشهایت فرو کنم... می شود لطف کنی و به پسرخاله هم فوت کنی؟ به رسم روزهای قدیم؟

***

من خوشبختم،

تو خوشبختی،

او خوشبخت است...

***

ما خوشبختیم  که راست می گوییم. ما خوشبختیم که از ظلم بیزاریم. ما خوشبختیم که به دروغ تن نمی دهیم. حتی اگر "راستگویی" جرم باشد و تقاص بیزاری از ظلم.... آی! فرشته هامان را دزدیدند...

***

فرشته ها! صبور باشید...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: روزگار سخت ما را به روایت پدرم بخوانید...

پ.ن۲: برای همه ی آن ها که اسیر اسیران قدرتند دعا کنید... خدا صدای یکی را بالاخره می شنود...

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ممنون از همدردی مریم عزیز... دعا کن که شرح هجران مختصر شود...

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 13:26 توسط هدی شیرزاد |


سارا: هدی برنامه ی اول مهر رو دیدی؟!

من [بی حوصله در مورد سر زدن به سایت خرد]: نه! مگه گذاشتن؟!

سارا: آره... هدی دعا کن!

من [بی تفاوت]: مگه چی شده؟!

سارا: زنگ اول ادبیات داریم...وای !

من [خوشحال از درآمدن لج سارا!]: مگه چیه؟ سارا می کشمت اگه معلمتون خانم ن. باشه!

سارا: وای نگو!

ما: (دو تایی یه دعا واسه ی انگیزه های متناقض!)

من: خب... اگه خدایی نکرده خانم ن. معلم شما شد، فقط باید گستاخ بازی هات (!) رو کنار بذاری!

سارا: گستاخ بازی هامو که قبلاً کردم... به علاوه نمی تونم کم رو باشم... روز اول زنگ اول آخه؟!

من: سارا یعنی تابلوت می کنم می زنمت به دیوار اگه خانم ن. معلم شما بشه... و اگه خانم ش. معلم فیزیک شما بشه و معلم فیزیک ما خانم س. بشه... و اگه خانم ح. معلم ریاضی شما باشه و اگه ....

سارا: خب بس کن دیگه... خودم می رم کارگاه چوب بری! [یا قریبی به این مضمون!]


_______________________________________

خیلی خوب است که بوی ماه مهر می آید... دلم تنگ شده برای مدرسه و به طور خلاصه هر جایی به جز این جا (از لحاظ زمانی- مکانی) ... دلم حرکت می خواهد و فعال بودن... دلم می خواهد موضوعات جدیدی برای فکر کردن پیدا شود... حتی اگر آن موضوع مسئله ی هندسه باشد یا تست خوشخوان فیزیک...

پ.ن: به سارا گفتم که سعی کند زین پس تکالیفش را در خانه انجام دهد که زنگ تفریح وقت باشد هم دیگر را ببینیم... اما چشمم آب نمی خورد!

پ.ن2: گذشته از همه ی کری خواندن ها دلم برای دوستان تجربی می سوزد... بیچاره معلمی که سر کلاس تجربی می رود. می بینید چه قدر بهتان امید می دهم؟! (می خواستید نروید تجربی!)

بعداً : دعاهای من و سارا مستجاب نشد... اما خب... امیدوارم که کلاس انشا یک هفته در میان نباشد... هر چه باشد این ابتکار خرد است که در دوم دبیرستان هم دست از سر انشا برنمی دارد... ! (ولی ما که ناراضی نیستیم!) معلم شیمی چندان شناخته شده نیست و در مورد معلم دینی هم که مریم با دمش گردو می شکند.... اوف! اول مهر چهارشنبه است و انجمن داریم.... خدایا کدامش؟! جای شکرش باقی است که معلم فیزیکمان خانم ش. هستند... فقط یک مشکل وجود دارد و آن این که عمراً نمی توانم درصد آزمون جامع را از مادر پنهان کنم مضاف بر این که خیلی ترسناک نیست که مادرت هر هفته معلم فیزیکت را ببیند؟!

فقط سارا خودش سریع تر به کارخانه ی چوب بری مراجعه کند! (دلم برای همه ی معلمان تجربی می سوزد!)

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 22:8 توسط هدی شیرزاد |


امسال، شب های قدر مثل هر سال دیگر، میهمان حسینیه ارشاد بودیم.... اما امسال مثل هیچ سالی نبود... گلوی جمعیت را بغض سرکوب شده فرا گرفته بود و  چکیدن اشک هاشان جرم بود...... صداهای طنین انداز هر ساله ی حسینیه، اسیر اسیران قدرت بودند و کسانی دور بودند از ما... و از هر سال دیگر.... دیدن ماشین های پلیس پارک شده رو به روی در – که قصد پلیدشان گرفتن قدر شب های قدر بود-  و خیره شدن به آن ها که بی شرم بودند و به اصطلاح "لباس شخصی" ... نه! امسال به هیچ سالی مانند نبود... و ما شکایت به خدا بردیم که اوست شنونده ی شکایات...

وقتی که حسینیه یک سر جوشن می خواند و کسانی بودند که آن را هم تاب نمی آوردند، وقتی قرآن به سر می گرفتیم و دعا می کردیم  و کسانی می خواستند دعا کردن را  هم از ما بگیرند، ما پناه می بردیم به خدایی که هیچ کس مانندش نیست و او را به نام های مبارکش قسم می دادیم که صدایمان را بشنود...

و خدا لابد صدایمان را شنید در دو شب اول که او را "آزاد کننده ی اسیران" می خواندیم و قبل از آن که یک شب دیگر صدایش بزنیم، موتورسوار مهربان 6 سال پیش من و خانواده ام را از اسارت اسیران قدرت آزاد کرد...

و ما خدا را  می خواندیم: " ... یا من یدوم الا ملکه ...." که آن را هم تاب نمی آوردند...

بر ما مصیبت می رفت و ما به خدا پناه می بردیم که امیدمان بود هنگام مصیبت... آخر صداهامان بلند شد و  اقرار کردیم که خدا بزرگتر است از هر آن چه که آن ها هستند.... صدایمان بلند شد و شد: الله اکبر ... که آن ها از شنیدنش وحشت کردند... از اقرار به این که خدا از ستمگری هایشان بزرگ تر است... وحشت کرده بودند لابد که شب بعد تعداد ماشین های پلیس چند برابر شد و تعداد لباس شخصی ها هم... وحشت کرده بودند لابد که به دنبال کسی آمدند که دعا می خواند... دعاهای ساده مان را هم تاب نمی آوردند... و مردم چه فهیم بودند شب آخر که با الله اکبر گفتنشان ، آن ترسو ها را عصبانی تر نکردند تا سخنران به سلامت برود...

ما قدرتمند تر از اسیران قدرتیم تا وقتی که دل هامان با کسی باشد که بزرگتر از همه ی قدرت آن هاست... آن ها از ما می ترسند.... و حالا که بعد از 88 روز آقای جلایی پور آزاد شد، منتظر می مانیم تا آزادی همه ی آن ها که در بند اسیران قدرتند.... که ما خدا را "مطلق الاساری" یافتیم...

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 14:34 توسط هدی شیرزاد |


اول: بازی قشنگی است... خیلی وقت بود که دنبال چنین چیزی می گشتم و آن دوست "انار" جان مریم جان کار را آسان کرد... و بعد هم خود مریم جان (اهمیتی ندارد که از پسوند جان بدش می آید! :دی) که من هم بازی داد... خب! شروع می کنم... (اما انتظار نداشته باشید که سرگرم کننده، خنده آور، پر نشاط یا چیزی از این دست ها بشود اما اگر شد، خب... شده دیگر!)

دریا: درباره ی الی ، ویلای نور دخترخاله اینا، بادباک هوا کردن لب ساحل سنگی، صدف جمع کردن، خفگی برای حفظ دین!!!

قهوه:چیزی که من دوست دارم و داداشی و دخترخاله دوست ندارند=> با خیال راحت نوش جان می کنیم!

عرور: گاهی نشکن است.... حتی وقتی آدم برش می دارد و با تمام وجود پرتش می کند... غیر قابل تحمل!

ناظم: چشم غره ی روز اول دبستان، کنده شدن لپ در سال های منتهی به پنجم دبستان، "تنفس صدادار ممنوع" سال پنجم دبستان، کهیر زدن حورا در سه سال راهنمایی (یا شاید هم کهیر زدن خانم حبیبی! :دی) ، و در خرد: بیا بغلم!

دفتر مدیر: هیچ وقت ابهتش مرا نگرفته... در سه سال راهنمایی چیزی مثل خانه ی خودت و در خرد: خ.ن.ث.ی!

هلو: منتظر گلابی، چغندر، و سنگ پا می مانیم!

خواب: شب ها غیر قابل دسترس است... حتی اگر خودم را بکشم!

قورمه سبزی: هر چه بماند خوشمزه تر می شود...دستپخت مادربزرگ دخترخاله اگر باشد، حرف ندارد!

ریاضی:

1-تقلید امضای مادر پای پلی کپی ریاضی (برای بار اول و آخر در سال دوم دبستان) و "مشکوک است" خانم طاهر!

2-خون دماغ شدن سر کلاس خانم بردبار و "با این که خون دماغ شده ببینید چه قدر خوب جواب می ده!"

3- خانم خسروشاهی = وزن هندوانه هایش را حس می کردم! خیلی سنگین بود...! :دی

4- خانم بیانی=غرغر های عطیّه

5- خانم فریضی: حس می کنم چشم دیدن دوره ی دهم را ندارند!

6- خانم حسینیان: اگر بخندد نمی توانی نخندی... کمترین نمره ی دوران تحصیل از آن امتحان وحشتناک تجزیه! ادامه نمی دهم...!

آهنگ: این روزها با کمی شوری...

فمنیسم:

 1-پروژه ای که ارائه اش ناممکن است... (لازم به یادآوری زهرا جان نیست که: احتیاج به کتک حضوری!)

2- آن روزی که از قحطی کامپیوتر من و زهرا رفتیم آن یکی آزمایشگاه فیزیک –جایی که آقای فرزان و چند آقای محترم دیگر مشغول پروژه های مکانیک بودند-... و سر رسیدن یکی از آقایان محترم در حساس ترین جای مطالعه ی داده هامان و گفتن این که: "ممکنه اون چکش رو به من بدین؟!" :دی (و قیافه ی دیدنی من و زهرا!)

3- آن روزی که  مریم و زهرا و نسیم آمدند خانه مان که با ساره سر پروژه حرف بزنیم و رکورد شکنی ما با خوردن 35 عدد شکلات در یک ساعت و نیم!

4- خانم رضوی، و دلم که از تنگی در حال ناپدید شدن است... نمی گویم جایشان خالی... به قول داداش دخترخاله: جای ما آن جا خالی ! :دی !

استخر: خوردن یک لیتر و نیم کلر خالص در هر نوبت، زیرآبی رفتن، آن قدر زیر آب ماندن که ریه هایت دعوایت کنند!

آبگوشت: آبگوشت بزباشی که پسرخاله به آن می گفت "بزمجه" ! و یادم باشد به مامانم بگویم بپزد!

جومونگ: نرگس+ نیکی+ شاید بعضی ها را مجبور کند که تلویزیون را روشن کنند. – به شخصه حالم از هر چه سریال کره ای است به هم می خورد! –

زندگی: چیز خوبی است... باید مواظب باشم یادم نرود با چه "ز" ای می نویسندش.... حتی اگر خوشبخت باشم.

روزنامه: یاس نو، وقایع اتفاقیه، اقبال، صدای عدالت، اعتماد ملی + یک آه بلند ادامه دار... خاطرات خوب گذشته ها... چیزی که دلت برایش تنگ می شود...

کتاب: موجودات نازنینی که در مقابل وسوسه شان نمی توانی مقاومت کنی... چیزهایی که من کرمشان هستم (!) ... و کلی نخوانده شان توی دنیا هست که باید قبل از مردنت بخوانی... بهترین دوست تنهایی های آدم .

کودکی: حیف... زود تمام شد... زودتر از آن چه که باید... [دلتنگی مزمن!]

دروغ: از شنیدنش خسته می شوی... خوشبختی که نمی گویی... ربطی به اخیراً و غیر اخیراً ندارد... خیلی وقت است که می شنوی... [تنفر مزمن!]

دانشگاه: جایی که راجع بهش در چهار سالگی جملات قصار زیادی داری: "بابا می ره دانشگاه که نون بیاره!" (تحت تأثیر القائات پدر!!!) ...نمی دانم... به آن می رسم  یا نه؟!... منبع دردسر... جایی که یکهو می شوی اغتشاشگر تویش... بعد از برادرانم، نمی  دانم نوبت من است یعنی؟! ... سه سال فرصت تا قبل از آن...

فوتبال: سوهان روح من وقتی که داداشی در کودکی ام، پای کامپیوتر بازی اش می کرد! عامل شکستن پای داداشی 1 ... عامل پاره شدن رباط پای پدر... (کلاً خانوادگی با ما مشکل دارد!)

گربه:

1- موجودی که توی کوی دانشگاه صنعتی (اصفهان) یا یک چشمش کور بود یا دندانش شکسته بود.=>جیغ های ممتد در هنگامی که می پیچید جلوی دوچرخه ی آدم!

2- ساره وقتی که ماشین های جلف توی خیابان جلویش نگه می داشتند و برایش می گفتند: "میو وووووو! "

3- سفیدهایش خیلی ملوس ترند!

شب: آغاز کابوس... حتی اگر خوابت نبرد...

وبلاگ: خانه ات... گاهی گرد و خاک می گیرد... گاهی هم زیادی وسواس به خرج می دهی.

اینترنت: گاهی وقتی نیست، حس می کنی که کسی باید چیزی به تو بگوید اما تو کری... یا تو باید چیزی بگویی و لالی... کلاً اعتیادآور است!

عشق: گاهی مسخره بازی آدم هاست و اسم گذاری های غلط... گاهی هم "من هم همین طور..."

ایرانسل: با این که به نظر خیلی مزخرف می آید، اما گاهی به شدت به دادت می رسد. (بدون شرح اضافه!)

سال 88: شاکر باش... و صبور. حتی اگر سخت باشد.... و سنگین!

تقلب: چیزی که هیچ وقت نتوانستی تحملش کنی...چیزی بیشتر از احساس تنفر: عامل همه ی بدبختی هایی که از چیزهای کوچک شروع می شوند (مثل امتحان های ساده و بیش از حد معمولی مدرسه) و کم کم تبدیل به بلای خانمان سوز می شود (مثل انتخابات به شدت سالم و جالب و بیش از حد گل و بلبل اخیر)

قزوین: سربازی... پادگان داداشت!

پرواز: کاش بلد بودی... عامل حسودی به پرنده ها! با هواپیمایش توصیه نمی شود!

ازدواج: اگر داداشی این جا بود می گفت "سرت به کار خودت باشه!" ... در مورد ازدواج داداش ها: به شدت اتفاق مبارکی است: یک خواهر مفتی گیرت می آید... مشروط بر این که طبقه ی پایینت سکونت کنند!

تحصیل: به شدت محتاج! پس کی مهر می شود؟

پیتزا: جسارتاً پدربزرگ بهش می گوید آب دهان گاو ! (چون کش می آید!) (گاهی از ناحیه ی دهان بالاتر هم می رود.... می شود آب بینی گاو! ) با این همه خوشمزه است...!

کلم پلو: عضو جدایی ناپذیر لااقل سه سحر از ماه رمضان ما... من دوست دارم! (البته اگر مامانم پخته باشد!)

شب قدر:قصه اش مفصل است... موکول می شود به فردای شب بیست و سوم ماه رمضان!

مدرسه: با این که گاهی خیلی اذیتت کرده اما هیچ وقت از آن متنفر نشده ای.... اکثر وقت ها عاشقش بودی. چه روشنگرش ... چه خرد... جایی در کنار دوستان و معلمان (که اکثراً همه شان گل هستند!) ... همین!


این پست:  مهم این است که حاصل یک ذهن پانزده سال و یک ماه و هشت روزه است... چرند باشد یا نه مهم نیست! (فرق چندانی با دیگر پست ها ندارد از این لحاظ که همه شان حاصل یک ذهن هستند :دی)

صرف نظر از این که اساساً این بازی دعوتی است یا نه، من هم از دخترخاله/ مریم ز./ فاطمه ر./ ملیکا/ سارا/ و زهرا م. که معلوم نیست آدرس وبلاگ جدیدش چیست و خلاصه هر کس که حوصله اش بیاید که بنویسد می خواهم که بازی کند... شاید برد! :دی

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 18:11 توسط هدی شیرزاد |


 

فکر می کردم که اگر بخواهم یک بار دیگر بنویسم، از دوشنبه می نویسم که چه قدر خوش گذشته و چه قدر سارا مسخره ام کرده و چه قدر جواب گرفته... فکر می کردم از این بنویسم که چه قدر دلم برای سارا به عنوان بغل دستی پارسالم تنگ خواهد شد  و چه قدر جای "یک دو سه" گفتنش برای خاکی کردن مانتویم خالی است سال دیگر.... فکر می کردم که بنویسم چه قدر جای مریم خالی بود و چه قدر دلم برایش تنگ شده... فکر می کردم که بگویم چه قدر زهرا از شجاعت به حماقت می زند و آخر سر هم مادر من مگر خنثی اش کند و داداشی را مجبور کند که او را برساند خانه تا زهرا از خیر نصفه شبی آژانس گرفتن بگذرد... فکر می کردم که از مریم ز. و ملیکا و فاطمه و راحله بنویسم و این که دیگر معلوم نیست کی ببینمشان... فکر می کردم از این بنویسم که چه قدر می خواهم دخترخاله را فشار دهم و بگویم که دوستش دارم که دیشب ماند... می خواستم بنویسم و چه طولانی هم...

اما چیزهایی پیش آمده و حوصله ی نوشتن نیست. می دانم از ننوشتنشان پشیمان خواهم شد... اما فعلاً دلم نمی خواهد بنویسم. چیزی به نام "حوصله" را ندارم.

فکر می کردم که برای مشکل هم باید منتظر مهر بمانیم... اما مثل این که اشتباه می کردم.... گویا می خواهند نگذارند حتی یک روز مهر هم به نفع ما به هدر رود... ملالی نیست... که این تمام سهم ماست از این دنیا. و کاش خدا بخواهد که ما صبور باشیم.

اما با این حال خیلی وقت است که منتظر مهر هستم... دلم می خواهد که از مغزم به قدری کار بکشم که حس بی مصرف بودن نکنم... دلم برای کلنجار رفتن با مسئله ی ریاضی تنگ شده و نشستن سر کلاس کامپیوتر –حتی اگر زهرا کنارم نباشد و مجبور باشم که تنهایی فکر کنم و برنامه بنویسم.-  حتی اگر باور کنید، دلم برای چهارشنبه ها و انجمن فیزیک تنگ شده با همه ی سختی هایش و با این که اصلاً مطمئن نیستم که امسال "فیزیک" را انتخاب کنم... دلم برای انتظار کشیدن برای کلاس ادبیات تنگ شده و برای پنچ شنبه ها و خانم رضوی ای که رفت.... خلاصه دلم برای مدرسه تنگ شده...

______________________

پ.ن: حتی اگر ملیکا حالش از این عشق تحصیل ها به هم بخورد!!!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 22:5 توسط هدی شیرزاد |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386



پیوندها

صداي پاي آب
تاریخ
دوستی نیز گلی است
سفر تک نفره
روشنگری ها
حافظ
من و تو
دکتر علی شریعتی
قصیده ای برای غزل
من این جا ریشه در خاکم
اسکاتوش
نوشته های ماندگار
پرسه ای در عالم دور
سه نقطه
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin