تبليغاتX
...بی پرده بگویم

...بی پرده بگویم

آدم گاهی احتیاج دارد که عوض کند همه چیز را. خودش را، نگاهش را، فکرش را...

گاهی هم خانه اش را.

این خانه که آجرهایش، سر یک لجبازی بچه گانه، با دست های یک دختر 13 ساله ی مغرور که فکر می کرد به اندازه ی کافی بزرگ شده روی هم گذاشته شدند.

از آن روز دخترک کلی نوشت. با هر شادی و هر غصه . با هر دانه ی اشک و با هر خنده ی شادمانه....

بعضی نوشته ها آن قدر خوش شانس بودند که بمانند. بعضی ها نوشته شدند و خط خطی شدند، بعضی هم ننوشته خط خوردند...

حالا با چشم های یک دختر هفده ساله نگاه می کنم به آن گوشه ی سمت چپ خانه -آرشیو-  و با خودم زمزمه می کنم: خودمانیم... انگار من راستی راستی وبلاگ نویس شده ام ها!

این که آدم رویش نشود آدرس خانه اش را بدهد به آنها که می خواهند مهمانش شوند زیاد خوب نیست وقتی که صاحب این خانه نه چندان احساس فهیم بودن می کند و نه تا ابد نوجوان می ماند. اسباب می کشم با همه ی کلمات هست و نیست انگشتانم به خانه ی جدید، خانه ای با آدرسی دیگر که به مهمان ها بگویم: قدمتان روی چشم...

این خانه را دوست دارم. با همه ی بچه بازی ها که سرش درآورده ام و حالا از بازخوانی شان یکی می زنم توی گوش خودم . این که می گذارمش و می روم یک خانه ی دیگر فقط برای این است که آدم گاهی باید برود دیگر. ماندن خوب نیست. ساکن که باشی کلماتت خواب می روند...

راه دوری نمی روم. وبلاگ های غیر وطنی مسدودند و من دوست ندارم مهمان هایم به در بسته بخورند. از میان وبلاگ های وطنی هم با همین "بلاگفا" فکر می کنم کمتر دردسر داشته باشیم. گفتم که: فقط می روم که رفته باشم.

اگر آمدید پی کلمات من ، این جا پیدایشان می کنید: http://howz-e-noqreh.blogfa.com

قدمتان روی چشم.

+ نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390 18:19 توسط هدی شیرزاد |


 فکر کن یک دختر پنج ساله باشی که تازه رفته است پیش دبستانی. از شادی بند نمی شوی روی پاهایت و یکهو هوای "بزرگ" شدن برت می دارد و دیگر خدا را بنده نیستی از این حس نو...

خدا را بنده نبودم از این حس نو و مسیر مدرسه تا خانه هم طولانی تر از همه ی مسیرهای دوچرخه سواری های قبلتر ها بود و مامان و بابا برای راه رفت و برگشت سپرده بودندم به دخترکی مهسا نام - که آن موقع کلاس پنجم دبستان بود-

این شد که آن روز که ساره پیشنهاد داد که با او راه بیفتم و مسیرم را کمی دورتر کنم محض کمی شیطنت بیشتر، اصلاً فکر مهسا را هم به ذهنم راه ندادم و اصلاً هم با خودم نگفتم که دختر بیچاره چه قدر به خاطر "گم" شدنم خواهد ترسید.

با ساره دست هایمان را به هم دادیم و لی لی کنان در طول خیابانی نامأنوس پیش رفتیم و از شانس بد، مهدی با نان های داغ تازه از تنور نانوایی درآمده  در امتداد همان خیابان نامأنوس پیش آمد...

دختری پنج ساله که باشی و این همه حس بزرگ شدن بی باکت کرده باشد و وسط راهی دور و ممنوعه مچت را بگیرند، هول می کنی و دست و پایت گم می شوند و پناه می بری به قایم شدن پشت پلک های بسته.

امیدوار می شوی که وقتی تو نمی بینی دیگران هم تو را نبینند و نامرئی بشوی و ماجراجویی هایت این طوری تمام نشوند...

آن روز مهدی مچم را گرفت و  من تازه یادم به مهسا افتاد و تا خانه تند تند پلک زدم که اشک هایم نریزند روی کفش های تازه ام و کسی نوک دماغ سرخم را نگاه نکند.

به گمانم  آن قدر ها بزرگ نشده باشم وقتی که هنوز هم برای پنهان شدن و فرار کردن پلک هایم را محکم روی هم فشار می دهم...

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1390 12:53 توسط هدی شیرزاد |


هیچ می دانستی هزار هزار سبز وجود دارد توی نقاشی های خدا و هزار هزار پرنده که با هزار زبان می خوانند و بی نهایت قطره ی باران که روی شالیزار های سبز لیز می خورند و  آدم هایی اهل روستا  که گرچه دل پری دارند؛ اما رویشان گشاده است؟

___________________________________________

پ.ن: از این که چشم دارم و گوش و می توانم همه ی حجم ریه ام را هنوز هم پر کنم از اکسیژن ناب خوشحالم. :)

+ نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390 20:45 توسط هدی شیرزاد |


این رفیق جان من است!

از همان دفعه ی اول که دیدمش اعتراف می کنم که کلی عاشقش شدم! حتی بدجور بهش چشم داشتم!!

 اصولاً رونق ویژه ای به دفتر همیشه پر رونق خانم ج. یا همان معاون بسیار دوست داشتنی ما داده بود.

دفتر خانم معاون پر از چیزهای دوست داشتنی است همیشه.  از عکس های سفر سمنان به دیوار پشت سر خانم معاون جان و شعر های تازه ی زیر شیشه ی میز گرفته تا حلوای خرما و کرفس خام!! به علاوه ی خود خانم معاون جانِ دوست داشتنی و این اواخر هم، همین رفیق تازه! همین بود که هر صبح زود وقتی دیگر چارچنگولی و با احساس پیروزی از این که بالاخره پله ها را پشت سر گذاشته ام ، وارد طبقه می شدم، یکراست می رفتم دفتر خانم معاون و بعد از رد و بدل شدن مقادیر کافی سلام و احوال پرسی و غرهای روزانه، حسابی مست تماشای مهمان جان می شدم!!

روز اول که چشم هایش را دیدم یاد Wall-E افتادم و بنابراین فکر کردم که رفیق جان  باید پسر باشد و این تأکید مصرانه ی خانم معاون و هیئت نام گذاری (!) مبنی بر دختر بودنش را اصلاً درک نمی کردم... آخر  هم اسمش را گذاشتند "سیمدخت"! یعنی: "دختری که سیمی است!"  (واضح و مبرهن است که بنده در نامگذاری کوچکترین دخالتی نداشته ام ! هر چه باشد آدم برای پسرها که اسم دخترانه پیشنهاد نمی دهد!)

خلاصه این که فقط من نیستم که به سیمدخت خان انقدر صریح چشم دارم! سیمدخت در مدرسه ی ما خیلی محبوب است! وقتی که اسمش را می آورید توی چشم های من نگاه کنید!!

و این که خانم معاون جان! اگر یک وقت دیدید سیمدخت نیست، زیاد نگرانش نشوید و غصه اش را نخورید... جایش امن است! بعله!

_____________________________________________

* فکر نمی کردم آخرین شماره ی امسال دومین شماره باشد! هه!

بی ربط: روزهایی بود که فکر می کردم عذاب وجدان گرفتن به خاطر مقادیری خوشبختی از گناهان کبیره باید باشد.


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390 13:32 توسط هدی شیرزاد |


دریا، صبور و سنگین،

می خواند و می نوشت:

"من خواب نیستم.

خاموش اگر نشستم،

مرداب نیستم.

روزی که بر خروشم و زنجیر بگسلم

روشن شود که آتشم و آب نیستم...."


_________________________________

پ.ن: قاصدک های خرداد رها نمی کنند آسمان این شهر تبدار را... بغض روی بغض.


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390 19:55 توسط هدی شیرزاد |


مگر پشت این پرده ی آبگون

تو ننشسته ای بر سریر سپهر،

به دست اندرت رشته ی چند و چون؟


شبی جبه دیگر کن و پوستین

فرود آی از آن بارگاه بلند،

رها کرده ی خویشتن را ببین.


زمین دیگر آن کودک پاک نیست.

پر آلودگی هاست دامان وی،

که خاکش به سر گرچه جز خاک نیست.


گزارشگران تو گویا دگر

زبانشان فسرده است یا روز و شب

دروغ و دروغ آورندت خبر....


_______________________

قاصدک های خرداد فقط خبر خون می آورند و خون و خون و خون...قاصدک های خرداد فقط غاصب جان آدم هایند...

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 12:13 توسط هدی شیرزاد |


شاید اگرت توان شنفتن بود

پژواک آواز فروچکیدن خود را در تالار خاموش کهکشان های بی خورشید

- چون هرّست آوار دریغ

می شنیدی:

"- کاشکی کاشکی

داوری داوری داوری

در کار  در کار  در کار ..."

اما داوری آن سوی در نشسته است، بی ردای شوم قاضیان

ذات اش درایت و انصاف

هیأتش زمان

و خاطره ات تا جاودانِ جاویدان در گذرگاه ادوار داوری خواهد شد.


______________________

پ.ن: با همین چند سطر خودمو آروم می کنم...

+ نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390 20:16 توسط هدی شیرزاد |


روابط انسانی مریض، آدم ها را مریض می کند...

می دانستی؟

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390 10:7 توسط هدی شیرزاد |


پر از حرفم. چیزی مدام توی گلویم لانه می کند و با هر تکانی می خواهد که بالا بیاید.... تو بگو تکان های سرویس روی آسفالت های خراب خیابان باشد، یا خواندن خبرها و نامه های تکان دهنده...

تکان که شاخ و دم ندارد! وقتی که بنشینی روی گلیم و تکیه بدهی به پشتی و زل بزنی به پله های بالای سر کافه ی نیمه تعطیلتان هم تکان تکان می خوری، وقتی اشک ها، سنگین، قل بخورند و بچکند روی کاغذها و چروکشان کنند و پیر هم ، چیزی جایی دارد تکان می خورد. گاهی حتی نشستن سفیدی گچ روی تخته سیاه کلاس تاریخ هم تکان دهنده است رفیق....

پر از حرفم و تکان ها فقط باعث می شود حالت تهوع بگیرم با این اطمینان شوم که دهانم باز نمی شود و هیچ چیز لعنتی از توی دهانم بیرون نمی آید و راحتم نمی کند.

مدرسه که می روم تکان ها آرام می گیرند و تلاش های ناکام من و مریم برای نگه داشتن زمان شروع می شود...

***

خانم پ. تذکر می دهد که "من و مریم" آغازین متن را عوض کنم و به جایش "ما" بنشانم. می گوید وقتی که اسم می آوری نوشته را شخصی کرده ای و ذهن مخاطب را خالی کرده ای از هر گونه حس همزادپنداری.... می روم آن بالا و می خوانم: " ما عادت داریم مدرسه را گز کنیم...."

***

آرام که می گیرم تلاش های ناکام "ما" برای نگه داشتن زمان شروع می شود و وقت هایی که آخر کلاس ها، باران گیتار به دست می نشیند روی میزش و ما همه با هم می زنیم زیر آواز شدت می گیرد....

خواندن خوب است... خیلی خوب. صدایت تو صدای بقیه گم می شود و اوج و فرود می گیرد و حرفهای گیر کرده توی گلویت مست شنیدن می شوند و کمتر تکان تکان می خورند.....

زمان از لا به لای انگشت های بازم سرریز می کند و می ریزد توی صدای باران که آرام روی صدای ساز آرام می گیرد و آدم را دیوانه می کند.

زمان که می ریزد توی صدای باران دیگر سعی نمی کنم نگهش دارم. دلم می خواهد پروازش دهم که از درز همه ی پنجره های بسته ی عالم برود تو... برود تا دور ِ دور....

صداها که آرام می گیرند، به خودم می آیم و می بینم که کلاس جبر آخرین جلسه اش گذشت و خانم معلم خیلی خیلی نازنین ما هم از چارچوب در کلاس...

خودم را دلداری می دهم با آخرین جملات توی نوشته ی روز معلم که "کلاس تمام می شود، آدم ها که تمام نمی شوند رفیق...."

***     

خانم پ. پیشنهاد می دهد که دنبال کلمه ی دیگری بگردم به جای "رفیق" . کلمه ای که پیشینه ی  این کلمه را نداشته باشد. کلمه ی جایگزین پیدا نمی کنم. مرا با شناسنامه ی واژه ها کاری نیست. کلمات را برای من باد می آورد و می برد.... باد هم که کولی است. بگذار واژه دزدی کند برایم. به کسی که برنمی خورد....

***

اصلاً بگیر آن "من" که سست است ،با هر باد ناموافقی تلو تلو می خورد و توی سفیدی سقف ها غرق می شود، توی مدرسه عوض می شود. بگیر که مدرسه دم عیسوی دارد و این سال خاص دبیرستان که چارچوب دیوارها گاهی بهانه ی زندگی می شوند و نمردن.... همین است که از عبور زمان از روی پیکرم واهمه دارم و از بزرگ شدن و رفتن و کنده شدن...

به پایان نزدیک شدن، تکان هولناکی است.

آن کلمات خیس خورده توی گلویم را به تلاطم می اندازد. همان کلمات بیرون نیامده سر کلاس ادبیات و آن شعر ها که نخواندم و آن سطرها که ترس کورشان کرد و فرار... فرار از همه چیز.

***

توی یکی از همین روزها امتحان دوی ورزش دادم. توی تمام این سالها از همه ی مهارت ها فقط دویدنم خوب شده. کسی که مدام فرار می کند ، دویدن را خوب می داند: دویدن چشم ها روی سطور تاریک روشن... پریدن از کلماتی که التماس مکتوب شدن می کنند.... دوی با مانع.

***

این جا تکان ها هولناکند. کلمه هایی از آغاز و از بیرون را به تلاطم می اندازند. کلمه های اعتصاب کننده ی لجوج خودسر!

تکان شاخ و دم ندارد رفیق. گاهی از ماشین سواری است، گاهی از گچ های سفید روی تخته سیاه، گاه هم  در امتداد خطوط نامرئی موازی...

همه ی بیچارگی این حالت تهوع کاذب است و رها نشدن.

اما باکی نیست رفیق.

آب می زنم به صورتم ،سوار زمان می شوم که نفهمم گذشتن و عبورش را، و آرام می گیرم.

هزار بار مردن و زنده شدن را خوب یاد گرفته ام.

 این جا تکان ها آرام آرام نوازشم می کنند....


_________________________

پ.ن: وقتی بی جرئت باشی و ترسو و فراری، آرزو می کنی که کاش آدم ها انقدر صبور نباشند...

کلاس دشواری بود آخرین کلاس ادبیات... دشوار و سخت خوب....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390 20:16 توسط هدی شیرزاد |


جاده شلوغ است.

تاریکی ، بی ستاره و ماه، خفه ام می کند.

ابرها با هم دعوایشان شده.

از ترس نعره هایشان شیشه ها را تا ته داده ایم بالا و صدای ضبط بلند بلند است.

به هم که می خورند، نورشان کورم می کند. چند قطره اشک یکی شان می چکد روی شیشه. مهدی برف پاک کن می زند و تاریکی و روشنایی با هم مخلوط می شوند.

اصفهانی از ته دل فریاد می کشد که : "باور مکن تنهایی ات را ...."

بقیه به پنجره های کنارشان پناه برده اند.

به رو به رو خیره می شوم.

جاده خیلی شلوغ است....

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390 23:58 توسط هدی شیرزاد |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر 1390

خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
آرشيو



پیوندها

صدای پای آب
تاریخ
دوستی نیز گلی است
سفر تک نفره
روشنگری ها
حافظ
من و تو
دکتر علی شریعتی
قصیده ای برای غزل
من این جا ریشه در خاکم
اسکاتوش
نوشته های ماندگار
پرسه ای در عالم دور
سه نقطه
نمی دونم (پانته آ)
از بین خط خطی های ذهن من
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin