تبليغاتX
به زبان کنایه....
به سراغ من اگر می آیید × نرم و آهسته بیایید، × مبادا که ترک بردارد× چینی نازک تنهایی من!

شعریست آرزوی من!

 

شعریست آرزوی من

شعری که زندانیست

در چارچوب تن!

محکوم به حبس ابد....

                 شعریست آرزوی من!

 

انگار خواب می دیدم

یا در پی سراب می دویدم

در جست و جویی خاموش

در کشف خویشتن....

                شعریست آرزوی من!

 

آتشی برپاست...

در دلم دیوانه وار می سوزد...

چیزی انگار،

زمین و زمان را به هم می دوزد...

به همان اجتناب ناپذیری مست شدن فضا از عطر یاس

در لابه لای چادر نماز....

                 شعریست آرزوی من!

 

می خوانم و انگار

کس نیست شنوا به آوازم!

حرف می زنم اما،

آواز بی سازم...

            شعریست آرزوی من!

 

در جست و جوی انصاف،

کنکاش می کردم...

وفا پیدا نکردم،

 ای کاش می کردم...

تا تو بدانی ای دوست:

            شعریست آرزوی من!

 

شعری برای سرودن،

یا شاید هم که بودن...

شعری در آرزویم،

ای کاش می سرودم!

 

شعری که ثابت کند:

در قلب من غوغاست...

اما افسوس این بار هم،

در شعر نگنجد احساس!

 

اول یه توضیح: شعر مجازه واسه کلام... می دونین که؟!

و بعد....

نمی خوام مهندس صدات کنم.... فقط و فقط مریم! چون الان فقط دارم راجع به خود مریم صحبت می کنم...

نمی دونم چی باید فکر کنم.... زهرا تو شمال بهم گفت که یه پستی با این مضمون واسه ام گذاشتی... تا آخر شمال دیوونه بودم... از زهرا بپرس... نمی دونم !

اصلا" قصد اینو نداشتم که با این طور نیست یا تمومش کن.... فقط می خواستم بهت بگم انصاف داشته باش! همین و همین....

من داشتم دیوونه می شدم... رفتن به خرد بیشتر از این که منو از شماها دور کنه بهتون نزدیک کرد.... چون تازه فهمیدم که تو خرد واقعا" تو نیستی... واقعا" زنگ های تفریح کسی به اسم مریم زرین نیست که از زمین و زمان باهم حرف بزنیم و ....

من بیشتر از اونی که فکر می کنی دوستت دارم....

بیشتر از اونی که حتی به ذهنتم خطور کنه که بهش شک کنی...

اگه موضوع زنگ زدن بود، ما حدود یه ماهه که تلفن درست و حسابی نداریم.... 6 روز واسه کابل برگردونو و خراب بودن سوکت و رفتن مکرر برق و غیره....

نمی خوام چیزی رو توجیه کنم.... فقط دلم می خواد انقدر راحت نگی هدی تو زوجمونو داغون کردی!

من دوستت دارم.... و تو می دونی که من از دروغ متنفرم... و تو می دونی که من هرگز قرار نیست زیر حرفم بزنم.... نمی دونم، می دونی یا نه؟!

خواهش می کنم نگو نه!

من دوستت دارم به اندازه ی ژرفی نگاهت.... یا به تعداد تکون خوردن های ابروت وقتی حرف می زنی یا حتی وقتی سکوت می کنی....

نمی خوام بگم تمومش کنی....

دوست داشتن چیز تموم شدنی نیست....

اما زجر کشیدن نه!

مریم به خاطر خدا، به خاطر خودت، به خاطر زهرا، به خاطر فاطمه.... یا اگه به من شک نداری به خاطر من..... انقدر خودت رو زجر نده!

ما تا قیام قیامت با همیم.... لااقل نگاه تو همیشه پیش نگاه منه.... ژرفیش، نمی دونم چی بگم یا چه جوری ادامه بدم.... ولی فکر می کنم به خاطر همون یه مصرع فریدون مشیری مدیونشم....

واقعا" مگر احساس گنجد در کلامی؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 20:47  توسط هدی شیرزاد | 

مزخرف! بهترین کلمه واسه توصیف کلاس انشا تو خرده !!! فکر کنین معلمه اومده سرکلاس و می گه: «ما فکر کردیم که شما از نظر نوشتن سه سال از بچه های خردی عقبین گفتیم یه کلاس تو تابستون واسه تون بذاریم که بهشون برسین!» ( احتمالاً همه تون چهره ی منو در اون لحظه می تونین تصور کنین....) نزدیک بود پاشم یه برخورد فیزیکی درست حسابی با معلمه انجام بدم.... بعد اومد از کتاب «عطر سنبل عطر کاج» یه چیزی راجع به دماغ خوند که طرف گفته بود که تو فرهنگ ایران یه دختری اگه همه چیش خوب باشه دماغش زشت باشه بدبخته... بعد شروع کرده بوده دماغش رو توصیف کرده بوده... بعد گفت دیدین این توصیف چه قدر متفاوته؟! حالا یه توصیف متفاوت از خودتون انجام بدین! بنده هم تصمیم گرفتم واقعاً متفاوت خودم رو توصیف کنم.... از جمله ی اول می تونین بفهمین اعصابم در چه حال بود:

از وقتی یادم می آید، همیشه دست به قلم خوبی داشته ام. این را تقریباً تمام معلم های انشایم در سال های پیش تصدیق می کنند.... از بچگی عاشق این بودم که مدادی در دست گیرم و بنویسم.... انگشتانم به نسبت دستان کوچکم کشیده بودند! کشیده و پر از خط.... و من به خطوط دستانم ایمان داشتم...! همان ها بود که باعث شده بود به فالگیرها به دیده ی دیگری بنگرم..... البته هیچ گاه آنان را باور نداشته امريال اما خطوط دستانم برای من یک باور بود.... خط هایی که سرنوشت را پیش گویی نمی کردند، بلکه آن را رقم می زدند! و من می نوشتم چون باور کرده بودم که سرنوشت من نوشتن است! باور داشتم که «باز باید سرنوشت از سر نوشت!» و من می دانستم که نوشتن تنها با گره خوردن خطوط دستان من به قلم ممکن می شود... و من عاشق این پیوندم... پیوند قلم به دستان مصممی که در جست و جوی حقیقتند! و این همان هدفی است که شاید گره خوردن سرنوشت را به خطوط دستان کوچکم نسبت می دهد!

طرف اومد گفت خیلی قشنگه ولی عینی نیست.... می خواستم بهش بگم آقاجون کجای وجود بنده عینیه که حالا یه توصیف عینی ازش داشته باشم؟! می خواستین یه موضوع عینی بدین که عینی توصیفش کنم! می دونم که فوق العاده نبود ولی به درد رو کم کنی می خورد! منم واسه همین نوشتم.... و حدود 30 دقیقه جو رو متشنج کردم! خاصیت روشنگری هاس! نه؟! به قول زهرا منم یه روشنگری اصیلم! مگه نه؟! امیدوارم...

می دونم خانوم رودگر منو ببینه فقط بهم فحش می ده... ولی قدّ یه دنیا دلم واسش تنگ شده... همین طور واسه هر کی که تو ذهن من نماد روشنگره....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 15:6  توسط هدی شیرزاد | 

اول: سوکت!

ما دوتا خط تلفن داریم و واسه هر کدوم یه سوکت... یه خط (یه سوکت) مون واسه اینترنته. سوکتش دو سه روزه که خراب شده.... واسه همین انقدر طول کشیده تا بیام آپ کنم! اومدم بیام تو اینترنت که دیدم وصل نمی شه... داشتم خودمو کچل می کردم... آخر سر حدس زدم که ممکنه مشکل از سوکتش باشه... سوکت خط تلفن و اینترنت رو با هم عوض کردم دیدم وصل شد.... اما به خاطر سرعت واقعاً استثناییش صفحه ش بالا نیومد! دیگه واقعاً دیوونه شده بودم که تصمیم گرفتم بی خیال شم... اما یادم رفت سوکت هاشو درست کنم.... فکر کنین چهار پنج ساعت بعد همه زنگ زدن به هر چی موبایل تو خونه بود و شروع کردن به.... خب اولین جمله ای که همه می گفتن این بود: یعنی چی چرا تلفنتون رو جواب نمی دین؟! می دونین چه قدر زنگ زدیم... و از این قبیل جملات! اینترنت که پرید هیچی، فحشم خوردیم!

دوم: سوسک

از اول تابستون تا حالا من دست به سیاه سفید نزدم... به خاطر پایان نامه ی داداشی! فعلاً یه مدت برای من کاری نداره... البته اصلاً قابل پیش بینی نیست که دوباره کی مجبورم تا سر حد مرگ تایپ کنم... شاید تا همین یه ساعت دیگه.... خب به هر حال یکی دو روزه که بی کار شدیم و یه مقداری داره چش غره های مادر زیاد می شه... دیگه به راحتی نمی شه از زیر کار در رفت! ما هم در راستای همین چش غره ها دیروز اومدیم کف آشپزخونه رو جارو کنیم و خیلی خوش و خرم شروع کردیم به کار که یهو حس کردم از زیر جارو یه چیز در رفت... فکر کردم آلبالو اِ ... نگو سوسک بود! ( نه به اون موقع که آلبالو دیدیم فکر کردیم سوسکه نه به الان که سوسک می بینیم فکر می کینم آلبالو اِ !!!) تا فهمیدم سوسکه جارو به دست تو راه پله دویدم همین جوری رفتم تو اتاق مهدی و داد زدم : سوسک! سوسک! داداشی اومد سوسکه رو بکشه.... باور کنین 7 بار زد تو سوسکه بازم دست و پاش تکون می خورد! این سوسک ها هفت تا جون دارن به خدا !!! ما هم بهانه گیر آوردیم و دوباره بی خیال کار شدیم.... عصای دست مادر به همین می گن!!! حالا بگذریم که چه قدر داداشی بهم تیکه انداخت و مسخره ام کرد... خب بابا! خدایی شما از سوسک چندشتون نمی شه؟! والله!!!

سوم: سیبیل

زن داداشی از شش ماه پیش گیر داده بود که داداشی باید سیبیلشو بزنه... داداشی هم هی شروع می کرد به کری خوندن که: سیبیل نشونه ی مردونگیه! من سرم بره سیبیلم نمی ره! با سیبیل بنده شوخی نکنین عمراً !!!!

حالا امروز تولد زن داداش بود.... من رفته بودم واسه زن داداش یه چیز بخرم.... برگشتم خونه و اومدم که چیزی رو که خریدم به داداشی نشون بدم... اما چی دیدم؟! داداشی بدون سیبیل! وای انگار دنیا رو بهم دادن! ( آخه آدم وقتی انقدر تیکه بهش بندازن عقده ای می شه که یه تیکه به طرف بندازه و این فرصت باد آورده تو بغل من افتاد...)« آره! آدم سرش بره نباید سیبیلش بره.... سیبیل نشونه مردونگیه !...» انقدر بی سیبیلی رو تو سرش زدم که وایساد و با شرمندگی نگاهم کرد! بعد یهو عصبانی شد و گفت جنبه داشته باش!  کاشف به عمل اومد که این یه نوع کادو تولد بود... ملّت چه قدر گاهی زن ذلیل می شن!!!

چهارم: و دیگر هیچ.... فقط کلاس های من از فردا تو خرد به طور رسمی شروع می شه!!! خدایا صبح زود پاشدن تو تابستون واقعاً شکنجه اس!!!!

 
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 22:34  توسط هدی شیرزاد | 

اخطار: اين پست خيلي طولانيه... اگه حوصله اش رو ندارين،‌ترجيحاً نخونينش!‌ چون نمي خوام حسي كه من پاي اين پست ريختم رو با بي حوصلگي ضايع ش كنيد.... لطفاً !

توصيه: مليكا،‌ فاطمه، مهندس و زهرا ،  در صورت بي حوصلگي هم بايد اين پست رو بخونن! لطفاً‌!

نمي دونم چي بايد بنويسم؟‌اصلاً‌ نمي دونم بنويسم يا ننويسم؟! اما من به دونستن اكتفا نمي كنم.... يعني نمي خوام كه  اكتفا كنم.... مي خوام بنويسم و ساده هم بنويسم! چه مي دونم؟... مي خوام زبون كنايه ي هميشگي ام رو كنار بذارم و ساده و صاف و بي پرده حرف بزنم. حرف بزنم از احساسي كه دارم يا بايد داشته باشم،‌يا نه ... اصولاً حس غير منصفانه ايه .... اما به هر حال وجود داره و نمي شه انكارش كرد.... چه منصفانه و چه غير منصفانه ، همه دچارش مي شن.... شايد بعدها همه اين حسشونو مضحك بدونن،‌اما من نمي خوام جزء همه باشم ... من مي خوام هميشه تو هر برحه از زمان،‌ واسه هر حسي كه دارم ارزش قائل بشم.... و امروز يا بهتر بگم امسال،‌ سالي بود كه ما – من و دوستام- دچار يه حسي بوديم كه هميشه وجود داشته واسه هر دوره اي... واسه هر كسي كه مي دونه بعد از سه سال نفس كشيدن تو هواي روشنگر با دوستان هم نفس،‌قراره بره تو يه مدرسه ي ديگه كه شايد مثل اين جا صميميت لابه لاي اكسيزن هاش موج نزنه؛...  چه جوري بگم؟! ما همه مون با كوچيكي روشنگر انس گرفتيم... شايد اولش عادت نداشتيم،‌اما حالا مي بينيم كه همين ديوارهاي تنگ و كوچيك، صفا و صميميّت ما رو حفظ كردن.... شايد ديوار هاي مدرسه اي كه سال ديگه قراره توش درس بخونيم،‌انقدر از هم فاصله داشته باشه كه دوستي ها تو فاصله ي زياد تبديل به دوري ها بشن!‌ من نمي دونم، آيا سال ديگه مي تونم روي ميزي درس بخونم كه افراد غير روشنگري اونو خط خطي كردن؟!‌ چي بگم؟! به اين چيزا كه فكر مي كنم بيشتر از هر وقت ديگه آرزو مي كنم كه ساعت برنارد داشته باشم! همون ساعتي كه مي تونست لبخندهاي زرين اين دوران بي خيالي رو ذخيره كنه... حس مي كنم در و ديوار به گردنم حق دارن! اون تخته ي وايت بردي كه الان گوشه ي نمازخونه است..... همون كه بالاش نوشته «احمد جام ژنده پيل» به گردنم حق داره.... اون اسم بالاي تخته ... يادگاري از انجمن هاي ادبي.... همون انجمن هايي كه گاهي زمانبندي هاش انقدر قر و قاطي مي شد كه مجبور مي شديم واسه وقت گذروني به بازي هايي مثل داربازي رو بياريم كه احمد جام ژنده پيل به دست خط هانيه كه حاصل همون داربازي هاس! يادمه امسال كه كلاس زبان ما تو نمازخونه،‌ رفتيم الكل بگيريم كه نوشته هاي روي تخته كه همين جوري پاك نمي شدن رو پاك كنيم.... اما اين عبارت رو دلمون نيومد پاك كنيم! .... من دلم واسه انجمن هاي ادبي تنگ مي شه... واسه همه سوتي هايي كه سر اين برنامه داديم.... دلم واسه مسخره بازي هاي كوثر سر تمرين نمايش تنگ مي شه.... همون كوثري كه سال ديگه همين موقع شايد تو كاشان باشه... دلم واسه برنامه ريزي هامون تنگ مي شه.... دلم واسه هر چي تو روشنگر گذروندم تنگ مي شه .... جلسه هاي دم دستشويي صبح هاي زود.... كلاس انشا... روز هاي چهارشنبه و سه شنبه اي كه واقعاً پايتخت جهان بودن!.... دلم واسه اين كه خانوم رودگر منو سر كلاس عربي ضايع كنه تنگ مي شه.... دلم واسه هر چي خاطره ي به ياد موندنيه تنگ مي شه.... خورشيد كاروان ،‌ بالش بازي هاي اون شب،‌كوفتگي هاي روز بعد.... همه چي!‌ اردوي دشت بهشت... راز هاي ريز و درشتي كه برملا مي شد يا به وجود مي اومد... نمي دونم چرا امسال اين جوري گذشت؟! همه چي رو دور تند بود.... كلّ سال بغل دستي بودن با مليكا – يعني 9 ماه تو يه نيمكت بودن- عين برق و باد گذشت! همه ي كتاب دفترام پر خط خطي هاييه كه مي دونم بعدها جزء عزيز ترين يادگاري هام مي شن....!

شايد هيچ وقت كلاس سوم دبستان فكر نمي كردم فاطمه رفيعي – عزيز ترين فاطمه ي دنيا! – كه اون موقع اسمشو به زور بلد بودم يكي از صميمي ترين دوستام توي سوم راهنمايي باشه.... يا صنم! صنمي كه اطمينان دارم تا وقتي حس وطن پرستي تو من زنده است اين آهنگ صداي اونه كه تو گوشم زمزمه مي كنه:‌ » به كورش چه خواهيم گفت،‌ اگر سر برآرد ز خاك...» يا مريم! مريمي كه روز اول مهر كلاس اول،‌ تو وفا،‌ وقتي كه من رو آخرين نيمكت رديف دست راست كلاس نشسته بودم و اون،‌ - در دورترين فاصله از من- رو اولين نيمكت رديف سمت چپ،‌ هيچ وقت در مخيله ام نمي گنجيد كه قراره چه قدر از اوقات كلاس سوم رو باهم تو يه نيمكت بگذرونيم.... سر اكثر كلاس هاي زبان كه من جاي هانيه رو كنار مريم غصب مي كردم!!! مريمي كه نمي دونم بايد واسه توصيف نوع دوستيمون چه كلمه اي رو به كار ببرم.... يادمه سرآخرين انجمن ادبي كه حسم دقيقاً‌ شبيه به امروز بود و يه گوشه واسه خودم زار مي زدم، مريم اومد،‌ خيلي مطمئن كنارم نشست و گفت يه شعر واسه اتم  مي خونم كه حالت خوب شه!‌ بعد شروع كرد به خوندن اين كه :‌« اي آسمان!‌خون گريه كن....!»‌ واقعاً‌ هر كسي انقدر استعدادو نداره!!

يا راحله ،‌با اون رِ هاش! هموني كه مدت ها با هم سر كتاب ها و نويسنده ها و فيلم ها بحث كرديم....

  يا زهرا! با تموم كل هايي كه با هم رفتيم!‌ همون كلي كه از وقتي من به دنيا اومدم شروع شد و تا وقتي ما با هم دخترخاله باشيم ادامه داره!.... من نمي دونم چرا هر وقت ما شروع مي كرديم بچه ها مانعمون مي ش دن... احتمالاً‌نمي دونستن كه كل رفتن با تنها دخترخاله ات چه قدر لذت بخشه !!!!  يا تك تك بچه ها... برخورد هاي ريز و درشت.... سه سال مشاعره ،‌كه اصولاً سال دوم ايده آل ترينش بود.... چون اون سال تنها سالي بود كه راحله و حورا باهم تو يه كلاس نبودن و من نباختم!..

  نمي دونم دلم واسه چي تنگ نمي شه ... من حتي دلم واسه نرگس كوچولو – دختر خانوم عسگري – هم تنگ مي شه! واسه اون وقتايي كه من و زهرا و مليكا، نرگس رو مي شونديم و باهاش بازي مي كرديم و شعر يادش مي داديم.... و بچه ها كه ما رو مسخره  مي كردن!...مسابقه هاي تقريباً‌ ورزشي كه اصولاً هيچ كس به نتيجه توجه نداشت و همه فقط به اين دليل تماشاش مي كردن كه واسه طرف مقابل كري بخونن!... واسه همه چي دلم تنگ مي شه!‌... واسه بچگي هام كه بايد بذارمشونو و برم.... واسه سه سال محل زندگي ام..... نمي دونم!‌دلم واسه روشنگر تنگ مي شه!!! ولي مي دونم كه هميشه همين جوري بوده.... ما مي ريم... شايد روشنگر هميشه تو ذهن ما زنده بمونه، اما نمي دونم،‌ آيا روشنگر هم ما رو يادش مي مونه؟! آيا شما – اي تمام كساني كه من سه سال،‌ يا بيشتره كه به عنوان دوست مي شناسمتون- منو يادتون مي مونه؟! ... آيا مي تونيم وقتي تو خيابون هاي بيست سال ديگه چشممون تو چشم هم افتاد،‌ فراموش نكنيم كه ما يه زماني دوست بوديم تا اين كه يه عاملي به اسم زمان بين ما فاصله بندازه؟!   نمي دونم!‌هيچ كدومشونو! يعني نمي خوام   كه بدونم.... گفتم كه! من به دونستن اكتفا نمي كنم!‌-يعني نمي خوام كه اكتفا كنم- ! ولي ميون تمام اين ندونسته ها،‌ از يه حقيقتي مطمئنم.... يه حقيقت خيلي آشناكه مي دونم شماها هم مي دونين! من صيد كردم اين كلمات رو از ميون الفباي دوستي كه تو روشنگر به من و تو ياد داده شد، اونم اينه كه:

دل من دير زمانيست كه مي پندارد

دوستي نيز گلي است:

مثل نيلوفر و ناز!

اما همه ي ما بايد اينو بدونيم و به اين دانسته مون اكتفا كنيم كه اين گل مثل هيچ گل ديگه اي نيست:

عمر اين گل،‌ هرگز كوتاه نيست!

اين آخرين نوشته ي رسمي من براي روشنگره!‌ و نه فقط براي روشنگر،‌ واسه روشنگري ها ست! هر چند اون موقع حتي خرد تو گزينه هاي من نبود و به احتمال 9/99 قرار بود برم روشنگر! اما حالا حس مي كنم واقعاً‌ يه چيزي رو از دست دادم.... من به خاطر ماجراهاي بي مزه و بي خود 4 روز آخر سال، حتي فرصت نكردم با روشنگر درست و حسابي خدافظي كنم..... حس مي كنم كافي نيست! اون موقعي كه قرار بود مليكا بره فرهنگ واسه ام راحت تر بود.... چون مي دونستم اون داره مي ره و من هستم.... ولي حالا كه من دارم مي رم و اون، توي جاييه كه به اون تعلق داره... بهش حسودي ام مي شه! و درك اين كه سال ديگه باهم نيستيم عين پتك به سرم مي خوره و داره رواني ام مي كنه.... نمي دونم.... سال ديگه من در اوقات حساس دست كدوم آدم بزرگي رو بگيرم تا ازش قوت قلب بگيرم؟! دست كي رو مثل دستاي مليكا از حفظ بشم كه بتونم تو همه ي غصه ها و غم هام تو كوچه پس كوچه هاي دستش غصه هام رو گم كنم؟! سال ديگه من تو چشاي كي شيطنت و معصوميت مليكا رو پيدا مي كنم؟...

چه قدر به فاطمه گفتم بي معرفته!‌ چرا؟! چون ترجيح داده بره فضيلت.... ياد اون نگاه هاي التماس آميزم كه مي افتم كه با مظلوميت تمام زل مي زد به فاطمه و ازش مي خواست يه جايي تويكي از مراحل،‌ فضيلت قبول نشه، از خودم بدم مي ياد.... حيف كه ما دير فهميديم چه قدر راز مي تونه تو چشامون موج بزنه و لبمون دم نزنه.... كاش امسال سوم دبستان بود... واسه هزارمين باره كه اين آرزو رو مي كنم! كاش شش سال پيش زل مي زدم تو چشاي فاطمه و نظرمو اين جوري بهش اعلام مي كردم كه : يازده!  كاش زودتر ازم سوال مي كردي تا هر چي زمان مي گذره جواب درست تري بدم: بي نهايت! واقعاً انقدر بي نهايتي كه آدم كم مي ياره تو چشات نگاه كنه.... فاطمه بالا تويي نه من!

مريم .... چه جوري تو چشات نگاه كنم؟!‌تويي رو كه من انقدر اصرار كردم كه با ما باشي.... ديروز وقتي باهات حرف زدم صدات اون صميميت هميشگي رو نداشت.... ولي نذار بر خلاف اون چه كه  توي دفتر خاطراتمون نوشتيم اتفاق بيفته........ تا ابد.... طرح آرماني دو تا دوست.... اين عبارات رو هيچ وقت فراموش نكن!

زهرا...... من ... نمي تونم مدرسه ي بدون زهرا رو تصور كنم... باورم نمي شه كه ما سال ديگه تو يه مدرسه نيستيم... اين اولين قدم زمونه اس.... واسه اون چيزي كه وقتي شبها تا ديروقت باهم صحبت مي كرديم ازش مي ترسيديم.... ولي تو سر قولت هستي مگه نه؟! خواهش مي كنم.... تو دخترخاله ي من نيستي.... خواهر مني!!! بيشتر از هر كس ديگه.... پس من سر قولم هستم!‌ تا ابد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 10:13  توسط هدی شیرزاد | 
همیشه فکر می کردم چه قدر دلخوری ها و دعواهای ما تو این سن بچگونه است.... اما سه روزه که فهمیدم همه ی دعواها و اختلافات بزرگترا، یا همه ی اون مشکلاتی که من همیشه وقتی اعصابم خورد بود راجع به شون به خودم می گفتم: " انقدر تو آینده مشکلات بزرگتر دارم که این چیزا هیچن!" ، ریشه توی همین دلخوری ها و دعواهای ما داره....
خدایا زمونه چرا انقدر بی رحمه؟ چرا حالا؟ حالا که 4 روز دیگه سال تموم می شه؟
به این می گن یه پایان تلخ واسه داستانی که از اول دبستان شروع شده....
کاش تازه الان 6 سال پیش بود! فارغ از همه دلخوری ها و مشکلات...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 11:56  توسط هدی شیرزاد | 

آخرین روزی که رفتیم مدرسه! ( یادم نیست چندشنبه بود!!!!) خانوم شهرستانی اومد و گفت یه چیزی راجع به امام بنویسم.... راستش اصولاً حوصله ی نوشتن نداشتم.... واسه بچه ها هم خاطره به زور می نوشتم.... اما دلم نیومد بهش بگم نمی نویسم.... ولی باور کردنی نبود همین که خواستم بنویسم اومد! هر چند اگه یه خرده جو نوشتن داشتم خیلی بهتر از این می شد! حالا علی الحساب یه بار از روش بخونین:

باور نمی کنند، جهان بی تورا !

می آمدی! صدای گام های تو بود که سکوت خیابان های نوفل شاتو را می شکاند... خیابان های ایران اما حال و هوای دیگر داشتند..... در خیابان های وطنت طنین گام های مردان و زنان مصممی که دل هایشان را به تو سپرده بودند تا رهبری شان کنی و لحظه به لحظه آنان را به پیروزی نزدیک سازی، رعشه بر اندام چکمه پوشان می انداخت....

می آمدی! می آمدی تا به ایرانیان رنج دیده مژده دهی! مژده رهایی...! همان که مردم پانزده سال بود که بعد از پانزده خرداد 42 انتظارش را مزمزه می کردند! می آمدی.... می آمدی به خون بهای لاله های شهیدی که نهال انقلاب را از خون خود سیراب کرده بودند.... بهشت زهرا شمیم سخنان خدایی ات را می بویید که به پشتوانه ی ملت دولت تعیین خواهی کرد!

انگار پیروزی تنها منتظر تو مانده بود.... تنها ده روز ملت در انتظار شیرین خود تپیدند تا قلب انقلاب به تپشی پایدار افتاد.... آمدی و پیروزی زنده شد! آمدی و دیو بیرون رفت! آمدی و ظلم عقب نشینی کرد...نه!  زمانش نبود....نه! اکنون هنگام آن نرسیده بود که ظلم، شیرینی پیروزی را بر کام مردم زهر کند.... توطئه ها، مکر ها، مگر کاری از پیش می بردند، در تاریخی ترین بهمن تاریخ ؟! ....

می آمدی! می آمدی تا آن تبسم های خدایی و چهره ی نورانی و نوای ملکوتی ات، لبخند را بر لب ها و شوق را بر چهره ها و شور را در نواها بنشاند....

باور کرده بودیم که همچون تویی آمده.... هر چند آن قدر خوب بود که فراتر از حد تصور می نمود! اما.... اما باورمان نمی شد که روح خدا پر کشد..... باورمان نمی شد که زمانی زمینی بیاید که تو در آن نباشی..... باور کرده بودیم که هماره خواهی بود؛ هماره خواهی ماند!

می رفتی..... سکوت بغض کرده بود.... مسجد ها از طنین گریه سرشار بودند.... لب ها به عشق تو خدا را می خواندند، می خواستند، می فهمیدند! ..... اما تو آرام در تخت آرمیده بودی.... نه! تبسمت را از یاد نبرده بودی!.... در آن شب ها تنها تو آرام ماندی ؛ در موج اضطراب!

رفته بودی..... دیگر، دیگر ما را چاره ای نبود.... چه می کردیم؟! زندگی؟! مگر بدون تو ممکن بود؟!..... هوا بودی برای تنفس؛ احساس بودی برای حس کردن ؛ زندگی بودی برای زنده ماندن؛ اما ، اما تو امام بودی....تو آن بسیار زنده بودی در افکار مردم....اما ، تو برای همیشه آرمیدی..... لبخند بر لب! با دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار به سوی خدای متعال پر کشیدی..... دیگر زمین به حال خود نبود.... دیگر زمان سپری شدن را از یاد برده بود...... همه چیز -  انگار- در بهت و ناباوری ساکن شده بود.... اما، اما شیون های مردان و زنان بهت زده ای که پدر مهربانشان را رفته می دیدند، سکوت خیابان هارا در هم شکست.... نه! اما این ممکن نبود ، نمی توانست امکان داشته باشد! تو آن یگانه روح خدایی بودی که باور کرده بودیم هماره خواهی بود....ولی تو نبودی..... تو، تو از جنس خاکیان نبودی؛ پس به افلاکیان پیوستی! اما مردم باور نکرده اند.... اما من باور نمی کنم..... این تو بودی که تمام رازهای دنیا را انگار بر لوح جبینت نوشته بودند.... این پیشانی به ما باور می داد.... بدون تو، بدون راز های پیشانی تو ، چگونه باور می کردیم، چگونه باور کنیم؟!....

رفتی! رفتی و نگفتی که با این داغ چه کنیم؟! رفتی و فکر نکردی که بعد از تو پیشانی کدام بزرگ مردی را بسراییم؟! رفتی و نخواستی بفهمی که بعد از این ، غم لخته های جان شهیدمان را چه کنیم؟!

 و امروز ، پس از گذشت نوزده سال، هنوز هم :

از رفتن تو دهان همه باز،                                                                          

انگار گفته بودند:

           پرواز! پر واز!

تو شش سال پیش از اولین نفسًگریه ی من پرواز کرده بودی! -  از خاک تا افلاک، از فرش تا عرش-  ! و من سیمای خدایی ات را هرگز از نزدیک نفهمیده ام.... اما، اما من نیز باور نمی کنم که چون تویی را دگر جهان از دست داده است!....

و تا آیندگانی آریایی، و تا نوادگانی ایرانی، و تا هزاران هزار نخستین نفسگریه ی نخست، هیچ کس باور نخواهد کرد..... جهان بی تو را !

 

به نظرتون برای کسی که جو نوشتن نداره یه خرده زیاد نیست؟!!!

و اما یه چیز خیلی بی ربط: باشه مهندس! دیگه مریم صدات نمی کنم!!!! تو که از دست من عصبانی نیستی؟!

در ضمن یکی برنامه امتحانی رو به من یادآوری کنه..... به لطف ملیکا همون دقیقه ای که بد دستم رسید پاره شد!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 21:5  توسط هدی شیرزاد | 

تمام انشای هدی درباره ی درد بود... حالا من می خوام رو دستش بلند شم و جوابش رو بدم...

آره هدی منم قبول دارم که درد حرف نیست.... ولی می خوام فقط برای تکمیل حرفت بگم همون عاشقی که گفت درد حرف نیست، گفت: از حرمت درد تو ننالیدم هیچ.... هدی مطمئنم که فکر می کنی منظور اون دردای جسمیه.... آره شاید این طور بوده ولی هدی می دونم که می دونی این دردا می تونسته به روح و احساس آدم هم مربوط باشه. هدی می خوام بهت بگم اگه سعی کنی و بخوای می تونی این درد جهانی و بشری رو تمومش کنی.... هدی جان همه ی اونایی که از نسل قابیل و کمبوجیه و شغادن قلب سنگی ندارن و ما باید باز به این توجه داشته باشیم که بالاخره همشون آدمن.... هدی مطمئنم که خودت خوب می دونی همه ی آدما عاشقن، حتی بدبدشون.... حتی آدمایی مثل قابیل که به برادر خودش هم رحم نکرد... آره هدی همه ی آدما عاشقن و مثل پروانه ای می مونن که عاشق شمعه و به خاطر همین عشق خودشو می کشه.... یا بهتر بگم به وسیله ی این عشق... همه ی آدما مثل پروانه ای که عاشق شمعه هستن، به دور این روزگار می چرخن و خبر ندارن که روزگار انقدر شعله داره که می تونه هیچی ازشون باقی نذاره.... هدی اگه می بینی بعضیا خوبن و بعضیا بد، به خاطر اینه که بعضی ها می فهمن این جهان می سوزونه ولی می دونن هم که باید بسازن پس می سازن، ولی بعضی ها فکر می کنن اگر خیلی نزدیکش بشن هیچ اتفاقی نمی افته پس نزدیک می شن....هدی فقط بهت بگم سعی کن جز آدمایی باشی که می سازن نه می سوزن....

 این دقیقا" متن همون چیزی بود که مریم برام نوشته بود....

اما من یه چیزی در تکمیل این داشتم و بهش گفتم

اونم این بود که:

مریم جون من به تنها چیزی که فکر نمی کردم دردای جسمی بود... سرتاسر انشای من راجع به دردای روحی ای بود که آدما به خودشون تحمیل می کنن.... و می خواستم بهت بگم که آره ! ممکن قلب هیچ آدمی از اول سنگی نباشه... ولی سنگی می شه! آدما ممکنه از اول آدم باشن... اما این احتمال هست که به پستی یه حیوون برسن! به قول سایه:

آه ! هنگامی که یک انسان

                           می کشد انسان دیگر را ،

                                                 می کشد در خویشتن

                                                                         انسان بودن را !

مریم می دونم که فکر می کنی که منظور من از کشتن، جون طرف رو گرفتنه... اما ممکنه کسی که روح کس دیگه ای رو می گیره هم انسانیت خودشو از بین ببره و قلبشو سنگی کنه.... و با این حساب کم نیستن نسل آدم های سنگی....! ببین قابیل تو زمانه ی امروز عینیت پیدا کرده.... یا شغاد.... شغادی که با کشتن جسم رستم، می خواست روح اون از بین بره تا دیگه کسی توجهی به اون نداشته باشه همه فقط خودشو ببینن.... غافل از این که روح رستم جاودانه بود !!! یا قابیل.... یا  خیلی از نمونه هایی که کم نیستن.... فقط کافی چشم باز کنی و ببینی!

مریم! دسته ی سومی هم وجود داره..... هستن آدمایی که نه می سازن و نه می سوزن..... همون آدمایی که عشق رو در خودشون از بین می برن که نه مجبور به ساختن باشن و نه محکوم به سوختن! سعی کن عین بقیه این آدما رو نادیده نگیری.... این آدمایی رو که بس که زیاد شدن همه ترجیح می دن نبیننشون! منم عین تو ترجیح می دم که بسازم.... اما اولین کاری که باید در راه ساختن انجام داد... فهموندنه.... واین خیلی سخته.... باید به بقیه ثابت کرد که باید از توهم بیرون بیان و این آدما رو به رسمیت بشناسن.... تا بتونن اونا رو بسازن.... بدون شناخت هیچ سازندگی ای در کار نیست!....

 

این چیزی بود که من درجواب واسه مریم نوشتم.... و جواب شنیدم که:

نالیدن از این درد فایده ای نداره..... با از این درد گفتن مشکلی حل نمی شه ! باید یه فکر اساسی کرد....

و حالا می خوام بگم که:

این تنها کاری بود که من بلد بودم بکنم....شاید حرفت درست باشه مهندس.... شاید که نه! حتما" ولی من دارم تجربه می کنم....اینو که غیر از زبون کنایه، چه زبون دیگه ای می تونه این درد بشری رو تموم کنه.... و اینم یه تجربه بود.... تجربه ای که من تا قبل از اون چهارشنبه ی کذایی هیچ چیزی ازش نمی دونستم... همین! می خوام پرونده ی این چهارشنبه ای رو که این لطف بزرگو در حقم کرد ببندم....البته اگه چیز جدیدی پیش نیاد! مطمئنم همه تو زندگی شون یه چهارشنبه ی بحرانی رو گذروندن.... این یکی بحرانی ترین چهارشنبه ای بود که به عنوان یه بحران تجربه اش کردم.....

خدوفظ ! تا وقتی که یه بحران دیگه منو سر وبلاگم بنشونه!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 12:15  توسط هدی شیرزاد | 

خیلی وقت بود که قصد کرده بودم بیام انشایی که تقریبا" می شه گفت صادقانه ترین انشام بوده رو بنویسم! اما انگار یه جورایی از گذاشتن اون رو وب یه واهمه داشتم! می شه گفت امروز که از اردو برگشتیم شیر شدم و اومدم که بنویسمش! اصلا" بذارین ماجراشو بگم:

چهارشنبه ی قبل از اون نمایشگاه پروژه های کذایی علوممون ما قرار بود فقط یه زنگ ادبیات داشته باشیم بعد آزاد باشیم که نمایشگاه رو آماده کنیم! کلاس ما رو به دلیل پروژه ی نجوممون زودتر از بقیه کلاسا تخلیه کرده بودن و ما اومدیم تو نمازخونه! نمی دونم چرا خانم طیبی اون روز اول زنگ نیومده بود! ما داشتیم کم کم به این فکر می افتادیم که نکنه ما آزادیم و بیخود این جا نشستیم؟! نمی دونم کدوم شیر پاک خورده ای کفت بچه ها بیاین یکی املا بگه که نگن بی کارین! طبعا" ملیکا جان پا شدن به ما املا گفتن که وسط املا خانم طیبی اومد و تازه ازمون ایراد گرفت که این چه طرز املاس!( اصولا" جاها یه جوری بود که سر طرف رو برگه ی بغلی بود!)

املا تموم شد. بعد خانم طیبی گفت که درس هفت آیین نگارش رو باز کنیم و از هر موضوعی که بالای صفحه نوشته بود یه انشای توپ ظرف نیم ساعت بنویسیم! موضوع رو که طبعا" همه آشنایی دارین:

هر چه می خواهد دل تنگت بگو!

 

منم تصمیم گرفتم که واقعا" صادقانه عمل کنم و دقیقا" هر چه دل تنگم می خواد بنویسم! منتها می دونین که به زبون کنایه! ( آخه اون چیزایی که دل تنگ من می خواد به درد محیط مدرسه نمی خوره! من حتی نمی دونم واسه چی دل تنگم این چیزا رو می خواد!)

حالا بخونین و قضاوت کنین:

 

 

 هرچه می خواهد دل تنگت بگو!

سخت است! سخن گفتن از هر کار دیگری در دنیا سخت تر است!.... اما چاره ای نیست… سخن برای گفتن است و قلم در خدمت نگفته ها…. و باید حرف زد! و حرف درد من است… . انگار احساسات پاک و شاعرانه ی قیصر بود که در گوش جانم زمزمه می کرد:

درد های من جامه نیستند تا زتن در آورم!

چامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن در آورم!

نعره نیستند تا ز نای جان برآورم!

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است….

 واین قلم جاودانه ی شریعتی بود که پیوسته می نوشت: ارزش هر انسان به اندازه ی نگفته های اوست!...اما چه کنم؟! از کجا پی به ارزش خود برم؟! در این زمان و این مکان که تنها قلم حرف دل مرا می زند، و محرم اسرار من تنها سفیدی کاغذ است، وسوسه ی نوشتن سر آستین مرا روی کاغذ می ساید! و من می نویسم… برای خودم، برای دل تنگم، برای ارزشم! و من می اندیشم… و به قول دکارت: می اندیشم، پس هستم! و من برای بودنم می نویسم ! و …

دفتر مرا دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟!

درد حرف نیست…

درد نام دیگر من است!

من چگونه خویش را صدا کنم؟!